Mar 29

مدتی بود که میخواستم دراینباره بنویسم تا اینکه تو رادیو بالاخره یه برنامه جالب در این مورد داشتیم. برنامه درواقع به بهانه فیلم 300 هست و یه این موضوع میرسه که چرا اعتراض این جماعت ایرانی اشتباهه. در طول برنامه کوتاه به شخصیت خشایارشا و همچنین واقعه ترموپیل و ماجراهای بعد از اون می پردازه. (قابل توجه ملیون، ناسیونالیست ها، سلطنت طلب ها، شاه دوستان، ایران باستان بزرگبین ها و شاید تو یه کلام ایرانی ها: این مطلب دارای کلمات و ماجراهای واقعی است.در صورتیکه فشار خون دارید، شنیدن آن میتواند در بالا بردن آن به شدت موثر باشد.)

برای شنیدن برنامه اینجا کلیک کنید.

“… خشایارشا فرزند داریوش … پس از حمله به یونان ارگ شهر را به آتش کشید … و …”

شنیدن چندی واقعیت نیز و دور از تعصب پر پیهوده نیست.

Mar 28

راستش من نمی خواستم نقل از سایت یا وبلاگ دیگه بزارم اینجا. اما از بس این مطلب خواندنیست (و واقعی)، دیدم حیفه که مطلب رو اینجا نذارم. از همین جا هم اعلام همبستگی کامل با نویسنده رو اعلام میکنم. البته اینک بگم اینجا بر و بچ بما لطف دارن و بخاطر همین موضوع به کسب عنوان وطن فروش نایل آمدم. بخونید و خودتون قضاوت کنید.

یک کلمه: ایرانیان
منبع : ا.نوازنده

ایرانیان: گروهی از مردم منطقه ای از خاورمیانه که خودشان یا اجدادشان در ایران به دنیا آمده اند و همه چیز می دانند، با استعدادترین مردم دنیا هستند، ناسا و گوگل را اداره می کنند، قدیمی ترین تاریخ را دارند و از وضعی که دارند ناراضی هستند و تا چند ماه دیگر قرار است همه چیزشان درست شود.

خصوصیات ملی: « تاریخ سه هزارسال قبل را بلدیم ولی نمی دانیم الآن در مملکت چه خبر است.»، « دنیا قبلا مال ما بود، ولی نامردها آن را گرفتند، وگرنه به همین خوبی کشور خودمان اداره اش می کردیم.»، « حقیقت چیز خوبی است، ولی حوصله نداریم فعلا در موردش حرف بزنیم، بگذار ده قرن دیگر.»، « کاش قهرمانی پیدا می شد و مشکلات ما را حل می کرد و زود هم می مرد.»، « من اگر دلم بخواهد می کنم.»، « مرده شورش ببره، آدم نیست.»، « الآن که می تونی حالش رو ببر، دیگه گیرت نمی آد.»، « اینا که برن درست می شه، هرکی می خواد بیاد.»،« توی خیابان نماز می خوانیم، توی خانه کارهای دیگر می کنیم.» « حاضرم جونم رو برای کشورم بدم، ولی فعلا باید برم مسافرت.»، « اگر ما ایرانی ها نبودیم کانادایی ها تا حالا مرده بودن.»،« آدم با شاخ گاو در نمی افته، ولی اگر کسی افتاد یه لگد هم تونستی بزن و برو.»، « خودشون بریدن و دوختن، ما چی کاره بیدیم.»، « حق ما رو خوردن، وگرنه اون هم آدمی بود که به اینجاها برسه.»، « دزد نباشه، هر دست و پا چلفتی می خواد باشه.»، « آدم با صداقتی یه، از همینش خوشم می آد، اگر مملکت رو هم نابود کنه، با صداقت این کار رو می کنه.»،« خودم این کاره ام، این که کاری نداره، دو تا پیچ داره می پیچونیش.»،« واقعا لیاقت ما اینه؟»، « یه دولتی بیاد که مثل غربی ها نباشه، مثل شاه هم نباشه، مثل اینا هم نباشه، مثل قدیم هم نباشه، فساد هم نباشه»،« خودم مثل آب خوردن مملکت رو اداره می کنم، با پشتیبانی همین ملت.»

کسانی که ایران را اداره می کنند: « اینا»، « خودشون»، « خودشونی ها»، « هزارفامیل»، « این فلان فلان شده ها»، « رئیس روسا»، « انگلیسی ها»، « آقایون» تکیه کلام ها: « ولم کن بذار تیکه تیکه اش کنم مرتیکه خشونت طلب رو»، « بعدا یه کاریش می کنیم»، « از یه جایی جورش می کنیم.»، « حالش رو می گیرم، بذار وقتش برسه.»، « ترتیبش رو می دم.»، « بسپرش دست من، خیالت تخت.»، « هنر نزد ایرانیان است و بس.»

حکایات و امثال:« با دست پس می زنه با پا پیش می کشه.»،« با کدخدا بساز، ده را بچاپ.»، « با یه گل بهار نمی شه، بهار هم بشه من قبول ندارم.»، « بخور و بخواب کار منه، خدا نگه دار منه.»، « برای ابراز صراحت به در می گم دیوار تو گوش کن.»، « برادران جنگ کنند، ابلهان باور کنند، هه هه هه، انگار ما خریم.»، « به کیشی آمدند و به فیشی رفتند.»، « بگیر و ببند و بده دست پهلوون.»، « بوجار لنجونه از هر طرف باد بیاد بادش می ده.»، « بیله دیگ، بیله چغندر» تخصص های ویژه: « هر قرن یک پنجم کشور را از دست می دهیم.»، « هر سی سال یک انقلاب می کنیم و پشیمان می شویم»، « هر دوازده سال به جای تعمیر خانه، خانه را می کوبیم و دوباره می سازیم.»، « هر ده سال یک میلیون نفر مهاجرت می کنند و برنمی گردند.»، « هر 5 سال ده سیاستمدار کشور را یا می کشیم یا له می کنیم یا بدنام می کنیم.»، « هر سال یک بار همه چیزهایی را که قبلا کشف شده اختراع می کنیم.»، « هر ماه تصمیم می گیریم که سرنوشت مان را بکلی عوض کنیم و هیچ وقت نمی کنیم.»، « هر روز تصمیم می گیریم یک جور دیگر بشویم.»

شاعر در این مورد دو هزار دیوان شعر سروده است، به انتخاب خودتان یک شعر در همین جا در وصف برجستگی های ایرانیان بگذارید

Mar 28

برنامه این سری پاسارگاد هم مثل همیشه پر از اتفاق های جالب بود. اول اینکه اولین برنامه مون توی سال جدید خورشیدی بود. برای همین عجیب نبود که سرکارالیه زمانیکه با شوی خویش به رایو آمدند(البته با کمی تاخیر)، یه سفره هفت سین هم با خودشون آوردن.(الان دارم سر کلاس اینا رو مینویسم، بعدا عکس هاشم میذارم.)
برنامه رو طبق معمول سر ساعت دوازده بامداد شروع کردیم. البته با موسیقی. چون من تنها بودم و نمی خواستم تنهایی شروع کنم. همکار جدیدمون هم به اتفاق هیات همراه تشریف آورند. ( این نشون میده که این فقط به سیاست ربطی نداره و فقط سیاست مدارهامون نیستن که تنهایی جایی نمیرن ). منم که اونروز اصلا انتظارشو نداشتم.(دلیلش رو شاید بعدا نوشتم) تا در رادیو رو باز کردم و کلی آدم جلو خودم دیدم اول فکر کردم می خوان آدرس دیسکو بپرسن. بعد گفتم نه. به تیپ اینا نمیاد که کنسرت راک اونم تو فاوست و لیندن برن. بعد گفتم بالاخره قرعه به اسم من در اومده و اومدن امضا بگیرن، اما چون سعی میکردم رویا پردازی نکنم ، اینم گذاشتم کنار. مونده بودم که یه صدای آشنا اومد که گفت سلام و اومد تو. بعد دیدم که بابا این همکار خودمونه. هیچی از اونجایی که من داشتم همزمان برنامه ادبی رو ضبط میکردم و هم برنامه شعرای جدیدمون رو توسط خسرو شکیبایی و آقای تحویل. البته فکر نکنین که یه وقت خسرو شکیبایی ناپرهیزی کرده و اومده تو برنامه ما. نه. این دوست ما از اونجایی که صداش منو یاد صدای دود و دمی خسرو شکیبایی میندازه اسمشو گذاشتم این. اون یکی دوستمون هم که از بس منو تحویل میگیره.(آرزو دارم یه بار جواب سلام ما رو درست و حسابی بده).

آره دیگه . اینطوری بود که برنامه شروع نشده اونجا پر از آدم بود. هیات همراه همکار جدید ما که دیدن اینجا حلوا خیر نمیکنن و اگه یه کم بیشتر اینجا بمونن یه کاری میذارن رو دوششون، سریع جیم شدن.

آره دیگه برنامه ادامه داشت ، اما جالب زنگ میزدن میگفتن: آقا عیده. آهنگ شاد بذارین. گفتم باشه. اما از دست روزگار بیشتر آهنگ هایی که اونروز انتخاب کرده بودم نه غمگین بلکه آروم بودن. یکی هم زنگ زد گفت بابا این ایراد موسیقی ماست. آهنگ های شادمون هم مضمون غمناک دارن. (بعد هم ربطش داد به مذهب که الحق پر بیهوده نمیگفت. فرهنگ ما فرهنگ عزاست).

برنامه هم تا صبح بود. کلی هم تو استودیو خرابکاری کردم. سری پیش که در حال پخش صندلی انداختم، این سری در حالیکه سرکارالیه در حالتی بسیار جدی داشت شعر میخوندند من داشتم با ایما و اشاره با همکار جونیر (همون خانم همکار جدیدمون رو میگم) کل کل میکردم که یه دفعه میکروفن از جاش در اومد و پایه اش رفت بالا. هیچی یه اوضاعی بود. سرکار الیه که میخواست منو بکشه. هیچی من که خنده مرده بودم رفتم بیرون. یکی دوبار هم موسیقی معرفی کردم اما اشتباهی پخش شد.

طرفای ساعت هفت و نیم صبح بود که امدادهای غیبی بر ما ظهور کرده و صبحانه رسید. البته تو طول برنامه خیلی اتفاق ها افتاد اما خوب نمیشه نوشت …

اما اتفاق جالبش حدودای 9 صبح بود. سرکارالیه داشتن برا دوستان خردسال برنامه اجرا میکردن. من هم دیگه با خیال راحت میرفتم و می اومدم. یه دفعه دیدم سرکارالیه درحالی که داره متنی رو میخونه اشاره میکنه که برم اونجا. منم فکر کردم مشکل فنی پیش اومده. جنگی رفتم اونجا. یه دفعه کتابی گذاشت جلوم به یه خطی هم اشاره میکرد.(یعنی اینجا رو بخون.) متن رو که با اشاره سر گفتم نه. بعد از چند ثانیه که دیدم راه فرار ندارم با خنده خوندم. متن یه شعر بود از دهان یه بز که میخوند : بع بع و …

از اونجایی که خندم گرفته بود شعر رو خیلی باحال از زبان بز خوندم. جوری که سرکارالیه خنده اش گرفت و برنامه رو قطع کردیم و آهنگ گذاشتم. هیچی تا یه ساعت شده بود سوژه برا خندیدن. میگم که هر دفعه یه اتفاقی می افته که بشه تا ماه دیگه بهش خندید.

Mar 21

بالاخره سال 1385 هم تموم شد و طبق سنت رادیو آوا، ما هم سال نو رو در کنار دیگر دوستان تو رادیو تحویل کردیم.
البته امسال نه از اومدن عید چیزی فهمیدم و نه زیاد باهاش حال کردم. اونقدر فکر مشغول دو تا امتحان آخر اراکل هست که فرصت به کارای دیگه نمیرسه. اما بریم سراغ رادیو خودمون.
این دفعه شنونگان با یه سوپریز رادیو رو شنیدن. موقعی که من رفتم رادیو، دیدم که چقدر شلوغ پلوغه. البته نه از ایرانی ها، چون بعید میدونم که ابرانی ها با دث متال شب آخر سال رو سر کنن. نه. بچه های اشتال ورک هانوفر (متال) بودن که برنامه داشتن.
البته همین باعث شد خواب از سرم بپره. چون من طرفای ساعت 20:30 که رسیدم خونه، گفتم یه چرتی بزنم بعد ساعت نه و نیم میرم رادیو. اما تا این چشای ما میرفت که خواب چند تا حوری بهشتی رو ببینه این تلفن هی زنگ میزد. حالا من درازکش ، در حالیکه گوشی تلفن رو جوری گذاشتم که دستام آزاد باشه و بتونم تو خواب و بیداری جواب تلفن بدم و در همون حال هم ببینم ماجرای اون حوری ها به کجا میکشه، تلفن موبایل هم عن قریب زنگ میخوره.(این وجدان ما مثل اینکه تو خواب هم ولکن ما نیست.)
البته فکر نکنین که تلفن ها از جهت چاق سلامتی یا شادباش سال نو بودن ، خیر، بجز ابوی و بانوی مکرمه که تماس گرفتند تا شروع یه سال دیگه پر از دنگ وفنگ و بدبختی و قرض و قوله رو به شیوه ایرانی ها تبریک بگن ، بقیه طبق معمول یا طلبکاران فعلی بودند یا طلبکاران آتی.
به هرجهت تا اومدم ببینم حوریه چه شکلیه، موبایل ما دوباره شروع کرد به نق زدن. البته نق میزد که ساعت نه و نیمه و بلد شو برو رادیو. برای همین تو تمام راه نیم چرت بودم و اصلا هم حوصله نداشتم. وقتی رسیدم رادیو این موسیقی متال مثل یه قهوه فوری عمل کرد و خواب ما رو پروند.
قبل از شروع برنامه، خانم فرشته ( که من اصلا نمی شناختمشون) و بعد هم همکار عزیزمون نازناز خانم (سرکار الیه ) از راه رسیدن و تا ساعت دو و نیم با ما بودن. برنامه رو که حسین زحمتشو کشید من هم هی جیم میشدم. فقط چند تا تلفن جواب دادم و دیگه هی در میرفتم.
البته برنامه جالب بود ، بخصوص که حدس میزنم چند تا سوتی جالب داشتیم. البته هنوز کسی رو ندیدم که ازش بپرسم چقدر بما خندیدن اما بماند.و یه بار یادمون رفت میکرفن رو خاموش کنیم و برا همین هر چی که می گفتیم ، پخش میشد.
ولی به من که خوش گذشت، با وجود اینکه فقط یه پیک شراب زدم (چون صبحش باید می اومدم سر کار و زندگیمون). آخر شب هم از اونجا که قطار من رفته بود تا یه ساعت دیگه هم نمی اومد، ناپرهیزی کردم و یه تاکسی تا دم خونه گرفتم. البته غریب به بیست چوب هم پیاده شدم، اما می ارزید.

اصلا حال و حوصله تو سرما وایسادن و تا خونه رفتن رو نداشتم. اینم از سال نو ما

Mar 01

دیروز داشتم آخرین پست شهر سوخته رو می خوندم. از نثر این بشر خیلی خوشم میاد. انشای جالبی داره و سبک قابل تقدیر.
وسطای مطلبش یه جا نوشته :« فاصله غم و شادي از يه تار مو هم كمتره…» به این جمله اش خیلی فکر کردم. خیلی حرف ها توش هست، تا اینکه برا خودم پیش اومد. البته نه به اون غلیظی شهر سوخته.
داشتم با استاد تلفنی حرف می زدم. تو رادیو بودم و داشتم برنامه دانستنیها رو پر می کردم. منتظر بودم تا سرکار الیه ،گوینده برنامه مطالب رو دوره کنند. صبح سر کلاس تو تنفس اومدم یه تغییراتی و وبلاگ استاد دادم. سرفصل ها (Label) ها رو آوردم بالا به عنوان لینک گذاشتم. یه مقاله هم از تیتر آنلاین گذاشتم با عنوان «کسی به کسی هست؟».(اینکه چطور تو ویلاگ استاد خرابکاری میکنم بر می گرده به اینجا که ما یه وکالتنامه تام الختیار از استاد داریم )

استاد هم تا اینا رو دید، نه گذاشت نه برداشت، شروع کرد به غر غر کردن . روحیه نازک تر از پوست پیاز بنده هم به خودش گرفت!!!
شبش داشتم به این موضوع فکر میکردم که واژه ها چقدر تاثیر گذارن. جادوی یه واژه میتونه در مدت کوتاهی همه چی رو عوض کنه. این موضوع باعث شد من خودم یه کم بیشتر هوای حرف زدن های خودمو داشته باشم.

از کجا رسیدم به کجا! داشتم میگفتم که شب پیش خودم تو فکر بودم که آخه آدم عاقل، سری رو که درد نمیکنه دستمال نمی بندن. استاد که داره با وبلاگش حال می کنه، تو چرا عین نخود میپری وسط میگی منم بازی!!!

حالا از این قضیه بگذریم بریم سراغ شب رادیو.
استاد به همراه مادمزل تشریف آورده بودند رادیو. من هم داشتم برا خودم تو PAP2 حال میکردم و برنامه شب رو آماده می کردم. دوست گرامیمون امیر، برنامه ای آماده کرده بود از زندیگینامه فروغ و چندی از سرایش هاش. غروب تشریف فرماشده بودند رادیو و برنامه رو ضبط کرده بودم. حالا هم داشتم اونو ادیت یا به قولی ویرایش می کردم. اما خیلی خسته بودم. شب قبل اصلا خوب نخوابیده بودم. یه خواب قاراشمیش دیده بودم و دیگه بعد از اون همش تو فکر بودم. صبح زود هم که بیدار شدم اول به یاد دوران مش ممدلی خان با آب جوش و به کمک دوتا قابلمه حمام گرفتم. پیرم در اومد.(آخه آبگرم کن خونه خرابه، هنوز هم برا تعمییرش نیومدن. منم زد بسرم و اجاره این ماه رو ندادم. حالا چه بلایی یرم میاد یا کارم به دادگاه بکشه یا نه بمونه.) بعد هم که رفتم براونشوایگ برای کار. عصر قطار 17:20 رو گرفتم و طرفای 18:30کارگاه بودم. تو جلسشون مشکل فنی داشتن که دیگه من ازخیرش گذشتم.
این همه پر چونگی کردم که بگم طرفای ساعت 22:30 دیگه در حال موت بودم.
وقتی با هزار ترفند و گول و کلک استاد و مادمزل رو کشوندم رادیو، کار ادیت من هم تموم بود. داشتم با این دو جانور دوست داشتنی حرف میزدم و به قولی رو مخشون تک چرخ می زدم که Gerd اومد گفت که برنامه بعدی ausfallen کرده (کنسل شده)، اگه می خوای می تونی هر وقت خواستی برنامه رو شروع کنی. من هم برنامه رو یک ساعت و ربع زودتر شروع کردم.
کلی مسخره بازی در آوردم ، آخه فکر نمی کردم کسی برنامه رو گوش میده. ولی زهی خیال باطل. همه به هم خبر داده بودن. برنامه این هفته هم مثل ماه پیش تا 10 صبح ادامه داشت ، خیلی هم خوش گذشت. ولی طرفای 4 و 5 صبح چشامو بزور باز نگه می داشتم.

راستی یه همکار جدید هم پیدا کردیم که اگه از دست من فرار نکنه و برای برنامه های آینده بیاد عالی میشه. برنامه دیگه کمبود نداره. آخر هفته قراره بیاد رادیو تا بیشتر با کار ما آشنا بشه. ولی دمش گرم. خیلی با دل و جرئت بود. اولین بار تو یه برنامه زنده رادیویی، جلو میش پولت ، نه نگفتو هر چی گفتم انجام داد. اگه هم جایی خطا می کرد بدون مشکل خودشو اطلاح می کرد. از شخصیتش خیلی خوشم اومد. حالا ببینیم چی میشه.

یه اتفاق جالب که صبح ها می افته اینه که برای دومین بار، شنونده اتفاقی پیدا میکنیم. دانشجوهایی که صبح بیدار میشن درس بخونن و اتفاقی صدای ایرانی از رادیو میشنون. براشون جالبه و زنگ می زنن.

منم که انگار خونه خال است. همین جور یه بند حرف میزنم. بدون رو دربایستی و پر از تپق. به قول یکی که قبلا برا یه برنامه دیگه ای که اونم زنده بود و پر از تپق، گفته بود : بابا اسم این رادیو رو بردارین بذارین رادیو تپق.
حالا شده ماجرای ما

FireStats iconPowered by FireStats