دیروز داشتم آخرین پست شهر سوخته رو می خوندم. از نثر این بشر خیلی خوشم میاد. انشای جالبی داره و سبک قابل تقدیر.
وسطای مطلبش یه جا نوشته :« فاصله غم و شادي از يه تار مو هم كمتره…» به این جمله اش خیلی فکر کردم. خیلی حرف ها توش هست، تا اینکه برا خودم پیش اومد. البته نه به اون غلیظی شهر سوخته.
داشتم با استاد تلفنی حرف می زدم. تو رادیو بودم و داشتم برنامه دانستنیها رو پر می کردم. منتظر بودم تا سرکار الیه ،گوینده برنامه مطالب رو دوره کنند. صبح سر کلاس تو تنفس اومدم یه تغییراتی و وبلاگ استاد دادم. سرفصل ها (Label) ها رو آوردم بالا به عنوان لینک گذاشتم. یه مقاله هم از تیتر آنلاین گذاشتم با عنوان «کسی به کسی هست؟».(اینکه چطور تو ویلاگ استاد خرابکاری میکنم بر می گرده به اینجا که ما یه وکالتنامه تام الختیار از استاد داریم )
استاد هم تا اینا رو دید، نه گذاشت نه برداشت، شروع کرد به غر غر کردن . روحیه نازک تر از پوست پیاز بنده هم به خودش گرفت!!!
شبش داشتم به این موضوع فکر میکردم که واژه ها چقدر تاثیر گذارن. جادوی یه واژه میتونه در مدت کوتاهی همه چی رو عوض کنه. این موضوع باعث شد من خودم یه کم بیشتر هوای حرف زدن های خودمو داشته باشم.
از کجا رسیدم به کجا! داشتم میگفتم که شب پیش خودم تو فکر بودم که آخه آدم عاقل، سری رو که درد نمیکنه دستمال نمی بندن. استاد که داره با وبلاگش حال می کنه، تو چرا عین نخود میپری وسط میگی منم بازی!!!
حالا از این قضیه بگذریم بریم سراغ شب رادیو.
استاد به همراه مادمزل تشریف آورده بودند رادیو. من هم داشتم برا خودم تو PAP2 حال میکردم و برنامه شب رو آماده می کردم. دوست گرامیمون امیر، برنامه ای آماده کرده بود از زندیگینامه فروغ و چندی از سرایش هاش. غروب تشریف فرماشده بودند رادیو و برنامه رو ضبط کرده بودم. حالا هم داشتم اونو ادیت یا به قولی ویرایش می کردم. اما خیلی خسته بودم. شب قبل اصلا خوب نخوابیده بودم. یه خواب قاراشمیش دیده بودم و دیگه بعد از اون همش تو فکر بودم. صبح زود هم که بیدار شدم اول به یاد دوران مش ممدلی خان با آب جوش و به کمک دوتا قابلمه حمام گرفتم. پیرم در اومد.(آخه آبگرم کن خونه خرابه، هنوز هم برا تعمییرش نیومدن. منم زد بسرم و اجاره این ماه رو ندادم. حالا چه بلایی یرم میاد یا کارم به دادگاه بکشه یا نه بمونه.) بعد هم که رفتم براونشوایگ برای کار. عصر قطار 17:20 رو گرفتم و طرفای 18:30کارگاه بودم. تو جلسشون مشکل فنی داشتن که دیگه من ازخیرش گذشتم.
این همه پر چونگی کردم که بگم طرفای ساعت 22:30 دیگه در حال موت بودم.
وقتی با هزار ترفند و گول و کلک استاد و مادمزل رو کشوندم رادیو، کار ادیت من هم تموم بود. داشتم با این دو جانور دوست داشتنی حرف میزدم و به قولی رو مخشون تک چرخ می زدم که Gerd اومد گفت که برنامه بعدی ausfallen کرده (کنسل شده)، اگه می خوای می تونی هر وقت خواستی برنامه رو شروع کنی. من هم برنامه رو یک ساعت و ربع زودتر شروع کردم.
کلی مسخره بازی در آوردم ، آخه فکر نمی کردم کسی برنامه رو گوش میده. ولی زهی خیال باطل. همه به هم خبر داده بودن. برنامه این هفته هم مثل ماه پیش تا 10 صبح ادامه داشت ، خیلی هم خوش گذشت. ولی طرفای 4 و 5 صبح چشامو بزور باز نگه می داشتم.
راستی یه همکار جدید هم پیدا کردیم که اگه از دست من فرار نکنه و برای برنامه های آینده بیاد عالی میشه. برنامه دیگه کمبود نداره. آخر هفته قراره بیاد رادیو تا بیشتر با کار ما آشنا بشه. ولی دمش گرم. خیلی با دل و جرئت بود. اولین بار تو یه برنامه زنده رادیویی، جلو میش پولت ، نه نگفتو هر چی گفتم انجام داد. اگه هم جایی خطا می کرد بدون مشکل خودشو اطلاح می کرد. از شخصیتش خیلی خوشم اومد. حالا ببینیم چی میشه.
یه اتفاق جالب که صبح ها می افته اینه که برای دومین بار، شنونده اتفاقی پیدا میکنیم. دانشجوهایی که صبح بیدار میشن درس بخونن و اتفاقی صدای ایرانی از رادیو میشنون. براشون جالبه و زنگ می زنن.
منم که انگار خونه خال است. همین جور یه بند حرف میزنم. بدون رو دربایستی و پر از تپق. به قول یکی که قبلا برا یه برنامه دیگه ای که اونم زنده بود و پر از تپق، گفته بود : بابا اسم این رادیو رو بردارین بذارین رادیو تپق.
حالا شده ماجرای ما
Tuesday 3 July 2007 در 11:17 am
داستان حمومت خوب بود. آفرين
بازم ازين جفنگيات ( به جاي خزعبلات) بنويس
با مزن و به دل ميچسبن
Monday 16 July 2007 در 8:13 pm
Cool!
Thursday 6 September 2007 در 5:45 am
Nice!
Saturday 15 September 2007 در 3:08 am
Nice
Tuesday 2 October 2007 در 3:44 pm
[…] اینکه سرماخوردم افتادم گوشه خونه ، نمیتونستم با وجود تکنیک جدیدی که در منزل بنده به لطف شرکت تعمیر کننده وجود داره ، دوش […]