سال نو اومد ما ایرانی ها
Mar 28

برنامه این سری پاسارگاد هم مثل همیشه پر از اتفاق های جالب بود. اول اینکه اولین برنامه مون توی سال جدید خورشیدی بود. برای همین عجیب نبود که سرکارالیه زمانیکه با شوی خویش به رایو آمدند(البته با کمی تاخیر)، یه سفره هفت سین هم با خودشون آوردن.(الان دارم سر کلاس اینا رو مینویسم، بعدا عکس هاشم میذارم.)
برنامه رو طبق معمول سر ساعت دوازده بامداد شروع کردیم. البته با موسیقی. چون من تنها بودم و نمی خواستم تنهایی شروع کنم. همکار جدیدمون هم به اتفاق هیات همراه تشریف آورند. ( این نشون میده که این فقط به سیاست ربطی نداره و فقط سیاست مدارهامون نیستن که تنهایی جایی نمیرن ). منم که اونروز اصلا انتظارشو نداشتم.(دلیلش رو شاید بعدا نوشتم) تا در رادیو رو باز کردم و کلی آدم جلو خودم دیدم اول فکر کردم می خوان آدرس دیسکو بپرسن. بعد گفتم نه. به تیپ اینا نمیاد که کنسرت راک اونم تو فاوست و لیندن برن. بعد گفتم بالاخره قرعه به اسم من در اومده و اومدن امضا بگیرن، اما چون سعی میکردم رویا پردازی نکنم ، اینم گذاشتم کنار. مونده بودم که یه صدای آشنا اومد که گفت سلام و اومد تو. بعد دیدم که بابا این همکار خودمونه. هیچی از اونجایی که من داشتم همزمان برنامه ادبی رو ضبط میکردم و هم برنامه شعرای جدیدمون رو توسط خسرو شکیبایی و آقای تحویل. البته فکر نکنین که یه وقت خسرو شکیبایی ناپرهیزی کرده و اومده تو برنامه ما. نه. این دوست ما از اونجایی که صداش منو یاد صدای دود و دمی خسرو شکیبایی میندازه اسمشو گذاشتم این. اون یکی دوستمون هم که از بس منو تحویل میگیره.(آرزو دارم یه بار جواب سلام ما رو درست و حسابی بده).

آره دیگه . اینطوری بود که برنامه شروع نشده اونجا پر از آدم بود. هیات همراه همکار جدید ما که دیدن اینجا حلوا خیر نمیکنن و اگه یه کم بیشتر اینجا بمونن یه کاری میذارن رو دوششون، سریع جیم شدن.

آره دیگه برنامه ادامه داشت ، اما جالب زنگ میزدن میگفتن: آقا عیده. آهنگ شاد بذارین. گفتم باشه. اما از دست روزگار بیشتر آهنگ هایی که اونروز انتخاب کرده بودم نه غمگین بلکه آروم بودن. یکی هم زنگ زد گفت بابا این ایراد موسیقی ماست. آهنگ های شادمون هم مضمون غمناک دارن. (بعد هم ربطش داد به مذهب که الحق پر بیهوده نمیگفت. فرهنگ ما فرهنگ عزاست).

برنامه هم تا صبح بود. کلی هم تو استودیو خرابکاری کردم. سری پیش که در حال پخش صندلی انداختم، این سری در حالیکه سرکارالیه در حالتی بسیار جدی داشت شعر میخوندند من داشتم با ایما و اشاره با همکار جونیر (همون خانم همکار جدیدمون رو میگم) کل کل میکردم که یه دفعه میکروفن از جاش در اومد و پایه اش رفت بالا. هیچی یه اوضاعی بود. سرکار الیه که میخواست منو بکشه. هیچی من که خنده مرده بودم رفتم بیرون. یکی دوبار هم موسیقی معرفی کردم اما اشتباهی پخش شد.

طرفای ساعت هفت و نیم صبح بود که امدادهای غیبی بر ما ظهور کرده و صبحانه رسید. البته تو طول برنامه خیلی اتفاق ها افتاد اما خوب نمیشه نوشت …

اما اتفاق جالبش حدودای 9 صبح بود. سرکارالیه داشتن برا دوستان خردسال برنامه اجرا میکردن. من هم دیگه با خیال راحت میرفتم و می اومدم. یه دفعه دیدم سرکارالیه درحالی که داره متنی رو میخونه اشاره میکنه که برم اونجا. منم فکر کردم مشکل فنی پیش اومده. جنگی رفتم اونجا. یه دفعه کتابی گذاشت جلوم به یه خطی هم اشاره میکرد.(یعنی اینجا رو بخون.) متن رو که با اشاره سر گفتم نه. بعد از چند ثانیه که دیدم راه فرار ندارم با خنده خوندم. متن یه شعر بود از دهان یه بز که میخوند : بع بع و …

از اونجایی که خندم گرفته بود شعر رو خیلی باحال از زبان بز خوندم. جوری که سرکارالیه خنده اش گرفت و برنامه رو قطع کردیم و آهنگ گذاشتم. هیچی تا یه ساعت شده بود سوژه برا خندیدن. میگم که هر دفعه یه اتفاقی می افته که بشه تا ماه دیگه بهش خندید.

نظر دهید

FireStats iconPowered by FireStats