Ubunutstudio 7.04 جابگزینی برای پیام‌رسان یاهو در لینوکس
Jun 02

بالاخره بعد از مدتی اومدیم بنویسیم. تقریبا دو ماهی میشه که ماجراهای رادیو رو نمی‌نویسم. البته نه اینکه اتفاقی نیافتاده باشه یا قابل گفتن نباشه، که برعکس. کلی هم ماجرای گفتنی و شنیدنی داریم. الاخصوص که دم‌دم‌های صبح یکی داشت از ما فیلم میگرفت و تازه فهمیدم که مردم بیچاره چی‌چی گوش میدن. اما ماجرای ننوشتن بنده مربوط میشه به یک عضو بسیار شریف بنده که کمی باز (گشاد) تشریف دارن. بعله… عرض میکردم که چند وقتی هست که با این عضو شریف مشکل پیدا کردم و کار‌هایی از این جمله رو به‌زور انجام میدم.
اما از ماجراهایی که تو این چند وقت اتفاق افتاد. اول اینکه دوره ما تموم شد و در مراسم پایان دوره یه کارنامه به ما دادن که وقتی دیدم نمره من رو بسیار عالی زدن چشمام از تعجب داشت در می‌اومد. آخه من با اون همه مریضی و غیبت و مشکلات؟؟؟؟ البته این اولین سوپرایز نبود. سه هفته قبلش، که تازه بنده از نقاهت بیماری و کنار اومدن با اون عضو شریف پشتی، تونستم کلاس‌هامو ادامه بدم… با کمال ناباوری دیدم مسئول شرکت و آموزش من رو به دفترش فراخونی کرد. هیچی من هم با هزار ترس و لرز رفتم، ببینم چی میگه. بعد از ورود گفت که درب رو هم ببندم. اینو که گفت من دیگه کمی حال به حالیم شد. با وجود اینکه رابطش با من خیلی خوبه و همواره هم هوای منو داره اما به هر حال…
گفت : حال شما خوبه؟
- بهتر از این نمیشه.
- مشکلاتتون که حل شده؟ به نطر میاد که سر حالی.
من هم با تردید گفتم: بعله. از زمانی که دکتر نمیرم حالم بهتره!
خندید و گفت: بریم سر اصل مطلب. من می‌خوام آموزش لینوکس اینجا رو (که ماژول‌های یک هفته‌ای هست) بشما بدم که شما تدریس کنید.

من کمی مردد مونده بودم. شوخی می‌کنه یا جدی میگه! اینو میدونستم که بیشتر بچه‌ها از این موضوع خبر دارن که من برا خودم سیستم رو عوض کردم و لینوکس نصب کردم و اراکل رو رو اوبونتو راه‌‌ انداختم و باهاش کار میکنم. اما انتظار اینو نداشتم. هیچی ما هم قبول کردیم و اومدیم بیرون. این بود اولین سوپرایز بنده. حالا دیگه از روز بعد از این پیشنهاد من دیگه عشقی می‌اومدم و عشقی می‌رفتم. البته چون موقع تحویل پروژه بود تا آخر ساعت اونجا می‌موندم اما به هر حال. برای صفحه اول پروژه هم عکس خودمونو گذاشتم، البته با کمی تغییر. به‌جای عکس خودمون، هر حیوونی که به کاراکترمون نزدیک‌تر بود میذاشتیم. برای خودم هم با کشیدنن ریش زیر لبم برای اوم حیوون بیچاره، عکس زیر رو انتخاب کردم.

 

khodam

این بود که پروژه ما هم بهترین شد. نمره پایانی بنده هم که دومین سوپرایز بود. بعد هم که رفتیم Irish Harp و جشن گرفتیم. البته بنده زمانیکه فهمیدم به دعوت شرکت خودمان آنجاییم و در واقع همه چی مجانیه، دیگه جای شما خالی خود کشی کردم. بماند که مثل چی هم قبلش غذا خورده‌ بودم. اما از ساعت ۸:۳۰ که فهمیدم دنیا دست کیه، مانی بود که هی آبجو و تکیلا سفارش میداد. البته نه فقط برای خودم، هر وقت سفارش میدادم، هر کی که دور و برم بود برای اون هم سفارش میدادم. حالا هر چی که میگفت من نمیخوام… تو گوش من فرو نمی‌رفت. دیگه یکی از معلم‌ها که رابطش با من هم خیلی خوب بود، گفت:یه کاری کن که فقط من بتونم امشب قطار برلین رو بتونم سوار شم و سر از مونیخ در نیارم. با کمال پررویی گفتم: قطار بیشتر از برلین نمیره. اونجا آخره ایستگاهه، می‌اندازنت بیرون. ابنو بخور که دیگه گیرت نمی‌آد.
هیچی همه رو مست کردیم. طرفای ساعت ۲ شب بود که دیدم دیگه نمی‌تونم آیجو بخورم. دلم شدیدا درد می‌کرد. (از بس باد کرده بود) فکر کنم چیزی در حدود ۱۲ تا ۱۴ تا آبجو نیم‌لیتری خوردم. از اون‌موقع به بعد فقط تکیلا بود که سفارش می‌دادم. هیچ کس هم نبود بگه : بابا اینی که میخوری صداش بعدا در میاد… هی سفارش نده. فکر کنم چیزی در حدود ۱۰ یا ۱۱ تایی هم تکیلا خوردم اونشب. هیچی … واقعا جاتون خالی بود… اما موقع برگشتن که حدود ساعت ۳:۳۰ صبح بود… یکی از دوستان که هیچی نمی‌خورد… دوچرخه من رو انداخت پشت ماشینش و تا دم خونه منو رسوند. ولی دمش گرم. تو ماشین که بودم فهمیدم دنیا دست کیه… تازه داشت چرتم می‌گرفت.
هیچی این بود از ماجرای شب فارغ‌التحصیلی ما…

اما بعد از این ماجراها، گفته بودم که بعد از درس یک هفته میرم تفریح و استراحت. اما امان که تا به امروز فرصت نشده و همچنان مشغول به‌ درگیری‌ها و زندگی هست

یک پاسخ به “بالاخره ما هم تموم کردیم”

  1. humanrights Windows XP Internet Explorer 7.0 گفت:

    سلام و خسته نباشید
    روز گذشته دوست گرامی عرض کردم
    میخواستم بپرسم قالب قبلی وبلاگ شما را از کجا میتوانم تهیه کنم
    و در ضمن خوشحال میشوم تبادل لینک کنیم
    با احترام و تشکر
    منتظر جواب مهم شما هستم
    مرسی

نظر دهید

FireStats iconPowered by FireStats