Aug 26

این هفته همکار جونیور از مسافرت برگشت و کلی از اتفاق‌های جالبی که تو ایتالیا براشون افتاده‌بود تعریف کرد.

شما هم اگه می‌خواین بدونین چی تعریف می‌کرد٬ برین اینجا این ویدیو رو ببینین.

از این حرف‌ها که بگذریم…شنبه این هفته برنامه رادیو پاسارگاد داشتیم. من هم از صبح که بیدار شدم مشغول فک زدن با جونیور بودم.طرفای بعداز ظهر که شد٬ حوصلم خیلی سر رفته بود. به همکار جونیور گفتم٬ بیا بریم ساعت ۶ غذاکده یلدا بشینیم… یه نون پنیر سبزی بزنیم تو رگ و در عین حال هم کمی برای برنامه آماده شیم که بر حسب اتفاق و بدون نه گفتن لایحه پیشنهادی بنده با یه فوریت تصویب شد.

در حال مکالمات و رد و بدل کردن کمی خرعبلات بودیم که از آن طرف تلفن همراهشان به صدا در اومد و برای ساعت ۵ به گریل و کباب‌خوران دعوت شد.

هیچی دیگه من هم جنگی (چون ساعت ۳:۳۰ بود) بدو بدو آماده شدم و خودمو ساعت ۵ رسوندم بان‌هوف. رفتیم خرید نوشیدنی و تنقلات٬ بعد هم راهی ایستگاه دانشگاه شدیم. ما که از همه زودتر رسیدیم.

بعد از نزدیک به نیمساعت تاخیر که بنده در این مدت مشغول فک‌بندی و مخ‌زدن بودم٬ سر و کله‌باقی ارازل و اوباش پیدا شد و جمیعا به سمت پیک‌نیک رهسپار شدیم. بعد از اینکه بانوان گرامی چیزی در حدود ۵ الی ۶ بار ما رو چرخوندن تا جای مناسب رو گیر بیارن٬ بالاخره یه‌جا گیر آوردیم و جلوس فرمودیم.

بماند که با اعمال شاقه مشغول روشن کردن منقل برای کباب کردن سوسیس‌ها و گوشت‌ها شدیم. بعد از اینکه ذغال‌ها رو آتیش زدیم متوجه مشکل بعدی شدیم… با چی باد بزنیم؟؟؟
مشکل اول هم این بود که .. کجا بشینیم؟ روی چی بشینیم؟ که بالاخره یه چیزی گیر‌آوردیم که بشینیم روش.
بماند که چه اتفاق‌ها که نیافتاد… نوشابه ریخت رو کباب‌ها.. ظرف نداشتیم… کلی گند زدیم و از این حرف‌ها.
بعد در حال جمع کردن وسایل بودیم که دوتا پلیس روی اسب به سمت ما اومدن. به اولین چیزی که گیر دادن
- این موتور ها توی فضای سبز چیکار میکنه؟ البته خیلی دوستانه.
بعد که اومد مدارک رو چک کنه٬ دید وسیله کوچولو (بخونین بیژن) پلاک نداره. حالا نگو این پلاکه دیروز نمی‌دونم چه‌جوری خرد شده بود. هیچی یه پلاک چهار تیکه داده دست پلیسه٬‌ما هم داریم می‌خندیم. بعد پلیسه شروع کرد به سوال عمومی پرسیدن از کوچولو! گذاشته‌بودش سر کار. هیچی ماجرا به خوبی و خوشی تموم شد و رفت.
چند بقیه بعد یه دفعه مارکو گفت:
- شایسه…اونجا رو. اون فیلمبرداره رو…. ما تو گزارش تلویزیونی بودیم.
نگو ماجرا این بودکه بصورت مخفی٬ پلیس‌ها گزارش تلویزیونی تهیه می‌کردن.
هیچی کلی خندم گرفته بود.

بعد هم با همکار جونیور و دوست ایشان٬ بقیه آقایون رو دو در فرموده ٬ رهسپار دیار نا‌آشنای دیگری شدیم. به منزل یکی از دوستان کمی تا قسمتی خل مزاج به‌نام مووصطفی (همون مصطفی‌ بخونین) شدیم که والدین گرامی هنوز در مسافرت بسر می‌بردن و به همین دلیل مشخصه که خونه تو چه وضعیتی بود.

جایی نبود که کثیف یا بهم ریخته نباشه. آقا به‌بنده فرمودن.. آکواریوم قشنگه؟ و با سر به جعبه‌ای سبز رنگ اشاره کرد. با کمی دقت میشد متوجه شد که تو این جعبه سبز رنگ٬ سه جسم طلایی رنگ در حال حرکت هستن. بله… آکواریوم بود که به نظر می‌اومد آب اون رو چند سالی میشه که عوض نکردن.
گفتم :
- آب اینو عوض کن… میمیرن این بیچاره‌ها
- تازه عوض کردم. همین نیمساعت پیش.
- پس چرا آبش سبزه؟؟؟
- آخه همون آب خودشو ریختم توش. آکواریوم رو شستم٬ حوصلم نیومد که دیگه آبشم عوض کنم.

از همین جا می‌تونید در نظر بگیرین که با چه کسی طرف بودیم. کلی چرت و پرت گفتیم و خندیدیم. من تعریف این مووصطفی رو شنیده بودم٬ اما الحق که تو هیچ عتیقه‌فروشی پیداش نمی‌کنین.
می‌خواستیم ترک جلوس فرموده و به‌سمت رادیو رهسپار شیم٬‌که همکار جونیور گفت
- مووصطفی٬ از اون لاک‌های خواهرت بیار من بزنم.
مووصطفی هم رفت بعد از نیمساعت با یه بغل انواع و اقسام لاک‌ها اومد .

من هم که داشتم به این مارش می‌خندیدم٬ ناگهان فکری پلید به ذهنم خطور کرد:
- مووصطفی دست و پاش و بگیر٬ من اومدم براش لاک بزنم.
اونم نامردی نکرد و گرفت. منم رفتم پاشو گرفتم که لاک بزنم. حالا مگه این لاکه درش باز میشه؟؟؟ مووصصطفی هم از اون ور داره با دندونش در لاک رو باز میکنه. همکار جونیور دیگه داشت از شوت‌گری ما دو تا از خنده ریسه می‌رفت. بالاخره یه لاک قرمز رنگ باز شد و من شروع کردم به هنر نمایی. قصد بدی نداشتم. اما چون خیلی دست و پا می‌زد٬ نمی‌تونستم انگشتاشو لاک بزنم٬ در نتیجه همه جاش لاکی شد. همکار جونیور هم شروع کرد به موی منو کشیدن و منو ویشگون گرفتن. منم گفتم٬ حالا که اینطور شد٬ منم میدونم چیکار کنم. یه رنگ سبز هم برداشتم و شروع کردم به نقاشی کردن پاش. اینگار که تابلوی نقاشیه. آخر سر با کلی لگد که ولش کردیم تازه دیدم عجب هنر قشنگی به‌خرج دادم و حیف که بابام منو نفرستاد به تحصیل تو رشته نقاشی.

عکسی از هنزنمایی بنده بعد از شستسو!!!

البته در پی تلاش‌های همکار جونیور که خودشو آزاد کرد٬ لباس تازه اینجانب رو لاکی کرد. اما پروژه بعدی من مووصطفی بود. مووصطفی اومد شکم مبارک رو نشون بده من شروع کردم با لاک ناخن شکم و سر و سینه و الی آخر رو لاکی کردن. حالا مووصطفی بود که از دست من در می‌رفت و من بودم که لاکیش می‌کردم. اونقدر خندیدم که من عرق کردم.
بعد هم با همکار جونیور راهی رادیو شدیم. نشستیم با هم مطالب رو جور کردیم . همکار مدیره جدید هم که نیومد. بعدهم که ابوی تشریف آوردن و برنامه این ماه رو با یکساعت تاخیر شروع کردیم.
این ماه سرکار‌الیه رادیو نیومدن و همین باعث شد که همکار جونیور ما بشه٬ رییس برنامه و مجری همیشگی. خیلی خوب و راحت هم از پسش بر اومد. البته کمی بی‌برنامه‌گی داشتیم که تقصیر بنده بود٬ اما در مجموع با وجودیکه مطلب نداشتیم و تمامی مطالب رو رییس جدید (همون همکار جونیور) آورده بود٬ برنامه جالبی از آب در اومد. دم‌دم‌های صبح هم که من باز گند زدم و تو صحبت‌های رادیو یه دفه از دهنم پرید بیرون
- این بار من خیلی سوتی دادم تو برنامه. شنوندکگان گرامی پوزش٬ من ریدم به برنامه.

اینو که من گفتم٬ همکار جونیور که خندش گرفته‌بود٬ گفت : دیگه خیلی داری سوتی میدی. بسه دیگه. بعد هم یه موسیقی گذاشتیم و تا صبح هی همین‌جوری مسخره‌بازی در آوردیم.

ابوی ساعت ۶ بامداد به سمت کار و کاسبی رهسپار شدن. دیگه تا ساعت ۹ من و همکار جونیور اونجا موندیم. بعد هم یه نیمساعتی دنبال خونه در ولایت مبارکه کلن برای همکار جونیور گشتیم. بعد هم تماسی تلفنی با خاله‌زاده گرامی داشتن که بنده هم با پررویی تمام به استراق سمع پرداخته و هر از چند گاهی تیکه هم می‌پراندم. البته بیشتر مورد پذیرش متلک بودم.
این بود ماجرای این دو روز الواتی ما و برنامه این ماه.

Aug 23

طرفای ساعت ۷ صبح ، در حالیکه هوا ملس بود، سر چهارراه، پشت چراغ قرمز روی چرخم بود. در حالیکه داشتم از آخرین روزهای تابستون با هوای بهاری لذت می‌بردم، نگاهی به‌ بالای سرم انداختم.
یه پرنده داشت پرواز می‌کرد. در حالیکه ابرهای تو آسمون داشتن با وقار جابجا می‌شدن و پس‌زمینه‌ای بس دیدنی برای پرواز این پرنده رقم میزدن، این جمله تو ذهنم اومد.

«پرواز را بخاطر بسپار، پرنده مردنیست»

احساسی بس شگرف داشتم. همچنان پشت چراغ قرمز بودم ، اما ابرها و پرنده به راه‌خودشون ادامه می‌دادن. برای لحظه‌ای آرزو کردم، ای کاش منم پرنده بودم.آزاد و رها. و می‌تونستم در ورای ابر‌ها پرواز کنم. تنها دغدغه‌ام هم فرار از دست انسان‌ها بود. بچه‌هایی که سنگ به من می‌زدن و می‌خندن، یا کساییکه منو شکار می‌کنن، یا کساییکه منو برای تفرح و خوشی دل خودشون ، تو قفس می‌اندازن. آزادی منو .. پرواز منو می‌گیرن.

جالبه؛ اما فرقی با هم نداریم. دغدغه‌های خودمو با پرنده می‌گم. گاهی منم می‌خوام از دست آدم‌ها فرار کنم. آه… این آدم‌ها…

آی آدمها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید

دبستان که می‌رفتم این شعر نیما یوشیج رو یاد گرفتم. یادم نیست، پدرم برام خوند یا برادرم. به هر حال، با اینکه به عمق مطلب پی نمی‌بردم، اما با این شعر خیلی لذت می‌بردم و همش می‌خوندم…

آی آدمها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید
یک نفر در آب دارد می سپارد جان
یک نفر دارد که دست و پای دائم می زند
روی این دریای تند و تیره و سنگین که می دانید
آن زمان که مست هستید از خیال دست یابیدن به دشمن
آن زمان که پیش خود بیهوده پندارید
که گرفتستید دست ناتوانی را
تا توانایی بهتر را پدید آرید
آن زمان که تنگ می بندید
بر کمرهاتان کمربند
در چه هنگامی بگویم من
یک نفر در آب دارد می کند بیهوده جان قربان

آه… بالاخره چراغ سبز شد.

Aug 18

There are two kind of secrets:

those we keep from others,
and
the ones we hide from from ourselves.

-frank

بسی تامل در این جملات لازمه…

اینو تو این ویدئو کلیپ دیدم. پیشنهاد می‌کنم ببینین و بخونین.

Aug 16

اینم از نسخه آزاد اوبونتو. گوبونتو چیز خاصی نیست جز نسخه‌ای از اوبونتو که با درایور‌ها و برنامه ‌های فقط آزاد ارایه میشه.
اینم چند تا لینک به‌درد خور…

درباره گوبونتو
داونلود گوبونتو

Aug 16

از اونجایی که من مدتیه دنبال دیسترو‌های مختلف برای کار تقریبا حرفه‌ای با موسیقی میگردم، چند روز پیش با لینوکس جک‌لب آشنا شدم.
برای کساییکه با ویرایش فایل‌های صوتی سر و کار دارن، پروژه جک یا
JAD :Jacklab Audio Distribution
باید جالب باشه. فعلا نسخه بتای ۲ اون در دسترس هست و جالبه که بر اساس اپن‌زوزه ۱۰.۲ هم هست. برای محیط گرافیکی هم DR17 گزینه جالبیه. البته برای اجرای برنامه‌های کی‌دی‌ای هم مشکلی نیست، چون کتابخانه‌های آن نیز در این نسخه نصب میشن.

از ساختار وی‌اس‌تی اشتاین‌برگ هم پشتیبانی میکنه. همچنین به مرحمت برنامه WineAsio اجرای برنامه ‌Asio/VST هم بدون مشکل و پایدار امکان پذیره. محیط برنامه برای زوزه‌کارها کاملا آشناس و در پست بعدی بیشتر در این باره توضیح میدم.

Aug 13

یه چیزه جالب که تو شهر ما دیدنیه، تاکسی دوچرخه‌هاشه. هوا که خوب میشه مرکز شهر پر میشه از این تاکسی‌های دونفره که در واقع دوچرخه‌ای بیشتر نیست.

Aug 13

مدتی هست که دستی به وبلاگ نزدم. مشکل کمی از تنبلی و کمبود وقته. هر وقت که شروع میکنم چیزی بنویسم،مشکلی پیش میاد که مجبور میشم نیمه‌کار ولش کنم. بعد هم که دیگه تا من بیام ادامش برم موضوع فراموش میشه.،

اما برای اینکه طلسم سکوت رو بشکنم ، عکسی از موتور سیکلتی میذارم که چندی پیش تو شهر دیدم.
داشتم با یکی از دوستان میرفتم که دیدم این موتور اومد کنار ما پارک کرد. من هم سریع چند تا عکس گرفتم. کف من که بریده بود.
لازم به ذکره که تصاویر پلاک رو سفید کردم، چون در غیر اینصورت اجازه نشون دادن تصویر موتوره رو نداشتم.

 

 

 

 

 

 

FireStats iconPowered by FireStats