Sep 08

بدرقه گرامی من رو چندی پیش برای بازی بهترین پست دعوت کرد، که به‌خاطر مسائل و مشکلات تا به امروز فرصت پاسخ نداشتم.
در مورد بهترین پست، کمتر کسی می‌تونه به راحتی، بهترین پست رو خودش تعیین کنه. اما به هر جهت، من پستی رو که بیشترین مراجعه داره و داشته رو انتخاب می‌کنم که همون شیوه های دسترسی به پارتیشن های Ntfs در لینوکس .

لیست رو هم باز می‌ذارم برای همگی دوستان مراجعه کننده به وبلاگ.

Sep 08

چهارشنبه مجددا رهسپار شهر گوتینگن شدیم. گوتینگن یه شهر کوچیک دانشجویی هست که بخاطر دانشگاهش معروفه. همکار جونیور (یا همون خانم رییس جدید) آخر سر تصمیم به تحصیل در این شهر گرفت. این که چطور و با چه دنگ و فنگی همکار جونیور از خیر تحصیل در کلن گذشت، خودش کلی ماجرا‌ها داره. اما در مجموع به هر دلیلی که تصمیمش عوض شد، آخر قضیه بازم من مقصر بودم. هفته قبل که برای ثبت نام رفته بودیم، اگه چراغ قرمز بود، و پشت اون باید یکی دو دقیقه صبر می‌کردیم، هی می‌گفت:

- اگه کلن بود، الان چراغش سبز بود!!!

این منو یاد دیتر نور کمدین و شومن آلمانی میندازه (که اینجا میتونین یه تیکه کوچیک از کارشو ببینین). تو همین شو، یه جا در مورد خانم‌ها میگه :
تو کیف خانم‌ها همیشه ، همه چی پیدا میشه…
زمانیکه مثلا برای خرید با یه بانو بیرون می‌رین، زمان پرداخت پول، وقتی خانم به دنبال کیف‌پولشون می‌گردن، همه چی رو پبدا می‌کنن، جز کیف‌پول. از دستمال و وسایل آرایش (البته اون چیزی که من تو کیف همکار جونیور دیدم، یه میز آرایش کامل بود) توش هست، که آدم نمی‌تونه چیزی رو راحت برداره. آخر هم وقتی کیف پول رو پیدا نمی‌کنه، مرد بینوا مقصره!!! و این مقصر بودن چیزی نیست جز : محبت، عشق، مهر و …
الحق که حرف حسابه. اما بدبختی اینجاس که من خودم به این درد تو گوتینگن دچار شدم و هر چی رو که دنبالش می‌گشتم پیدا نمی‌کردم. همکار جونیور هم هی متلک می‌گفت.

از این ماجرا که بگذریم، سه‌شنبه بلیط خریدم که چهارشنبه با همکار جونیور برای پیدا کردن و دیدن چند تا خونه راهی ولایت گوتینگن بشیم. همکار جونیور صبح طرفای ۷:۴۰ زنگ زد خونه.
من نمی‌دونم چرا اون روز اصلا از جام نمی‌تونستم جم بخورم. قرار داشتیم ساعت ۹:۳۰ سوار قطار بشیم که حدود ۱۱ اونجا باشیم و تا قبل از ۱۲ بریم دانشگاه، کار‌های اداری‌شو انجام بده و بعد هم دنبال خونه باشیم. عصر هم با چند نفر قرار گذاشته‌بود برای دیدن خونه.

صبح با شنیدن صدای خواب‌آلود همکار جونیور، بهش می‌گم:
- من که اصلا از جام نمی‌تونم تکون بخورم.
-منم همینطور. ۱۰:۳۰ بریم؟

میگم:
- مثل اینکه دنبال بهونه‌ای ها… اون وقت به دانشگاه نمی‌رسیم.

هیچی ما هم بعد از تلفن بلند شده و راهی قرار شدیم. هوا هم کمی سرد بود. قطار ۹:۳۰ رو سوار شدیم. یه جایی هم گیر آوردیم . نشستیم.
هنوز قطار حرکت نکرده بود، که یه خانومی اومد و کارت شناسایی‌شو نشون داد و شروع کرد به سوال کردن که کجا میرین ، از کجا می‌آین و از این سوال‌ها. البته این‌ها دانشجو هستن و برای آمار می‌آن از مسافرین سوال می‌کنن.
هنوز سوال اول رو نپرسیده بود که من اسمشو از رو کارتش خوندم
*** سارا

گفتم :
- شما ایرانی هستین؟
- بله

و از اینجا به بعد سوال و پاسخ‌ها فارسی بود. اما من اون قدر مسخره‌بازی درآودم که نگو. از اونجایی که هفته قبل همکار جونیور کلی غر زد که این شهر گوتینگن چه شهریه دیگه، قطار داخل شهری هم نداره. فقط اتوبوس داره و از این حرفا… من در بین سوال‌های خانمه، هی متلکی می‌انداختم، که خود همکار جونیور هم می‌خندید، اما تو دلش می‌خواست بزنه تو سرم.

در طول سفر شروع کردیم عین بچه‌ها به بازی. از دوز گرفته تا نقطه‌بازی وغیره… هر وقت هم که داشتیم سر بازی جر و بحث می‌کردیم، این خانومه رد می‌شد. یه بار واقعا داشتیم عین بچه‌‌ها بحث می‌کردیم که این رد شد و کلی خجالب کشیدیم.

مانی در حال نقطه کشیدن

عکسی از بنده

 

این بود که ما رسیدن به گوتینگن رو اصلا متوجه نشدیم. ساعت ۱۱ بود که رفتیم بخش اطلاع‌رسانی که آدرس‌های مورد نطرمونو بپرسیم که چطوری باید بریم. مرد مسان سالی اونجا بود. گفت پیاده برین، نزدیکه.
همکار جونیور بسیار جدی گفت:

- نه. سری قبل به‌اندازه کافی پیاده رفتیم.

راهنما هم گفت که اتوبوس نیمساعت دیگه میاد. همکار جونیور یه نگاهی بمن انداخت و معلوم بود تو دلش داره به باعث و بانی کسی که باعث شد بیاد گوتینگن (که همانا احتمالا باید بنده باشم) ناسزا می‌گفت.

یه نقشه برداشتیم و رفتیم. اتفاق جالبی که افتاد دیدن یه بنده خدا مو فرفری بود که کلی یاد دوستمون نارنجی کردیم. تا اومدم از اون یارو مو فرفریه که هفته قبل هرجا ما می‌رفتیم بودش، بگیرم، غیبش زد. اینکه ماجرای مو فرفری چیه، بماند.
از رو نقشه اومدیم به سمت دانشگاه. کمتر از ۱۰ دقیقه رسیدیم. جالب بود که دو سه تا ایستگاه اتوبوس هم دیدیم که هفته قبل یه نیمساعتی با اتوبوس طول کشیده بود که تا اونجاها بیایم.
بله. شهر واقعا کوچیکی هست که پیاده مسیر‌ها نزدیک‌ترن!

با وجود تمام این مسائل، همکار جونیور در تمام مدت (و به مانند همیشه) همواره، مابین هر چند واژه، یه غری هم به من می‌زد. دیگه برای من داره عادی میشه ;-)

کار‌های دانشگاه‌ رو انجام دادیم و اومدیم دنبال خونه. پیش یه بنگاهی رفتیم، که بر خلاف تصور من، آدم بسیار خوبی بود و کلی کمکون کرد. البته برای پیدا همون محل کارش، یه خیابون رو چند باری طی کردیم.

طرفای ظهر اولین قرارمون برای دیدن خونه بود. دم خونه که رسیدیم، تازه متوجه مشکل اصلی شدیم!
ما با کی اصلا قرار داریم؟ اسمش چیه؟

فیلم پایین از اتفاق جلوی درب این منزل خبر می‌دهد.

 

 

اینکه اول اون‌جور ناز می‌کن، بعدش کاملا جدی می‌شه و خندش نمی‌گیره، جالبه ;-)

 

خونه بدی نبود.توی همه خونه‌هایی که تو این دو هفته دیده بودیم، این بهترینش بود. تنها ساختمون طبقه اولش یه‌ بدی داشت: منظره زیبایی که رو به سطل آشغالی باز می‌شد!!
راه افتادیم به سمت خونه بعدی. البته وقت زیاد داشتیم. برا همین از تو روزنامه چند تا خونه دیگه هم پیدا کردیم و زنگ زدیم. یکی از خونه‌ها رو برای عصر ساعت ۱۹ قرار گذاشتیم. یکی رو هم برای ۱۴:۳۰. اما زمانیکه خواستیم سر قرار ۱۴:۳۰بریم، وقتی دیدیم که مسیرش خیلی دوره، از خیرش گذشتیم.

تو شهر که بودیم، سری هم به عطر فروشی دوگلاس زدیم و چند تایی اشانتیون بمون دادن. همکار جونیور که کلی ذوق‌زده شده بود دنبال جایی بود که بشینه و اشانتیون‌ها رو ببینه. الحق که خیلی هم زیاد دادن. یه کافه‌ای دید و رفت که درشو باز کنه. دید در باز نمیشه. بهش گفتم:

- حالا اومدیم و در باز شد. بعدش می‌خوای از رو میز بپری تا بری تو؟

نگاه کرد دید پشت در یه میز گذاشتن و اصلا اینجا در نیست. همه هم از در کناری میرن تو. رفتیم تو و کلی هم به آبرو ریزیمون ‌خندیدیم. یه میزی کنار بار، انتخاب کردیم و تلپی افتادیم. عین ندید بدید‌ها داشتیم اشانتیون‌ها رو تست می‌کردیم. یکی از اشانتیون‌ها یه بادی‌لوشن هوگو باس بود که خیلی خوش بو بود. اونقدر بوش کردیم و به خودش زد، که یه گارسن از اون‌ور بار گفت:

-بوش تا اینجا میاد. خوش بو هستش.

تازه فهمیدیم که بابا ما شدیم آبروریزی. آخه خودش یه دستشو بو می‌کرد، منم اون یکی رو گرفته بودم بو می‌کردم. آخر سر هم به این نتیجه رسید که از حالا بجای عطر از این بادی لوشن به خودش می‌زنه.

این بود که هر چند وقت یه‌بار یادی از این محصول می‌کرد !

برای قرار بعدی که می‌خواستیم بریم… این همکار جونیور بود که هی غر می‌زد و ایراد می‌گرفت.

این همکار جونیور منو یاد بابای خودم می‌ندازه (و البته همچنین خودم ;-)) که همواره در حال ایراد گرفتنه.
طرفای ساعت ۱۶ که به قرار بعدیمون رسیدیم، من گفتم از همکار جونیور و کاراش و حرفاش فیلم بگیرم. قرار بعدیمون ساعت ۱۷ بود که ما یه‌ساعت زودتر رسیدیم. بماند که اونقدر ایراد گرفت که خیلی دوره، من نمیام، اینجا کجاس و … .
من فقط تو دلم خدا رو شکر می‌کردم برای کار من نیومده، وگرنه دیگه هیچی. ولی با تمام این اوصاف، غر زدن‌هاش هم شیرینه و من خندم می‌گیره. بماند که وقتی رفتیم خونه رو پیدا کردیم، چهرش باز شد و لبخندی تمام صورتشو گرفت. محله خیلی خوبی بود و از همه مهمتر اینکه چند قدمی دانشگا‌ه‌اش بود. اما ما یه ساعت زود رسیده بودیم.
اونجا یه رستوران ایتالیایی بود. ما هم داشتیم از گشنگی هلاک می‌شدیم. رفتیم اونجا ولی متاسفانه آشپزخانه از ساعت ۱۸ شروع به‌کار می‌کرد. من پیشنهاد دادم که همین‌جا می‌شینیم یه نوشیدنی یا چیزی می‌خوریم تا ساعت ۱۷.
بخش کوچیکی که در رستوران اتفاق افتاد…

اون صدای تقی که در آخرمی‌شنوید، صدای برخورد کفش یک نفربا پای یک بنده‌خدای دیگس.در ضمن، سمت راست این رستوران هم یه تعداد زمینتنیس بود جلوتر یادی ازش می‌شه…

بعد از رستوران برای دیدن خونه رفتیم که وقتی زنگ زدیم گفتن که خونه رو اجاره دادن. حالا خر بیار و باقالا بار کن. دیگه همکار جونیور بود که هی می‌گفت من اینجا خونه می‌خوام.
خیلی جالبه…نه به اینکه تا کمتر از یکساعت پیش می‌گفت ، اینجا کجاس …نه به اینکه الان اینجا خونه می‌خواد.

هیچی خسته و کوفته به سمت قرار ساعت ۱۹ راه افتادیم.

البته هی می‌گفت که ولش کن، اما رفتیم به سمت خونه‌ اما پیدا کردن این خونه‌هه ماجرا‌ها داشت که با دیدن فیلم‌های زیر ماجرا‌ها رو می‌فهمین…

   
ساعت ۱۸:۳۰همچنان در حال محکوم کردن بنده…اما بعضی جاها که اشتباه لپی می‌کنه،نمی‌تونه نخنده…
همچنان در حال ایراد گرفتن. اما همین که هر واژه‌ای که به ذهن آدم برسه.. بگه …تنیجه‌اش همین میشه که می‌بینین. بعضی جملات معنی ندارن…وقتی تمامی این فیلم‌ها رو با همکار جونیور میدیدم،به این موضوع فکر می‌کردیم که دیگه گذرا شدهیعنی چی؟؟؟البته خودم هم در جمله‌بندی آخرین جمله‌ خودم هم موندم!
جالب بود که دیگه اون آخرا دنبال یه آدم زنده می‌گشتیم،که ازش آدرس بپریبم. برا همین در فیلم، من از دیدن یهآدم اونقدر شگفت زده می‌شم..
اینجا، بعد از پیدا کردن محل مورد نظر هست…جالبه که تو روزنامه دنبال آگهی مورد نظر هم می‌گردیم،;-)
اینجا هم دیگه آخر قضیه…همین‌جور بهونه می‌گیره و متلک می‌اندازه.

شب هم قطار ۸ رو از دست دادیم. برا همین رفتیم تو همون کافه اولی، غذا سفارش دادیم. اما از اونجا که غذا رو دیر آوردن و ماهم عجله داشتیم، نصف غذای من موند… گرون نشد… اما چون سیر نشدم و نصف غذام موند… از پولی که دادم خیلی زورم برد.

شب هم که در قطار، یادی از مسخره‌بازی هامون کردیم…

اگر تصور می‌کنین که از بنده نجیب‌تر وجود داره، سخت در اشتباهید.فقط اسب رو از خودم نجیب تر دیدم

این‌ها بخشی از ما‌جراهای من و همکار جونیوره. بعضی موقع‌ها که بیرون می‌ریم اونقدر جدی بهونه می‌گیره، که اطرافیان فکر می‌کنن ما دعوامون شده. نمونه‌اش همین دیروز تو کافه. داشت طبق معمول بهونه می‌گرفت که دیدیم یه گارسن خانم اومد طرف ما. نگاهی به همکار جونیور انداخت و وقتی مطمئن شد، بلایی سرش نمی‌آرم رفت. ما هم که خندمون گرفته بود…

ا ما با تمامی این اوصاف، اینا رو اینجا گذاشتم، چون همکار جونیور دستور فرمودند و با اجازه کتبی خودشون هست. در عین حال برای دوستانی که می خوان با بنده همدردی نموده و بدونن چه آدم ساکت و نجیبی هستم، کمی ماجرا دستشون بیاد.

باز جای شکرش باقیه، بهونه گرفتن‌هاش هم با خنده‌است ;-)

Aug 26

این هفته همکار جونیور از مسافرت برگشت و کلی از اتفاق‌های جالبی که تو ایتالیا براشون افتاده‌بود تعریف کرد.

شما هم اگه می‌خواین بدونین چی تعریف می‌کرد٬ برین اینجا این ویدیو رو ببینین.

از این حرف‌ها که بگذریم…شنبه این هفته برنامه رادیو پاسارگاد داشتیم. من هم از صبح که بیدار شدم مشغول فک زدن با جونیور بودم.طرفای بعداز ظهر که شد٬ حوصلم خیلی سر رفته بود. به همکار جونیور گفتم٬ بیا بریم ساعت ۶ غذاکده یلدا بشینیم… یه نون پنیر سبزی بزنیم تو رگ و در عین حال هم کمی برای برنامه آماده شیم که بر حسب اتفاق و بدون نه گفتن لایحه پیشنهادی بنده با یه فوریت تصویب شد.

در حال مکالمات و رد و بدل کردن کمی خرعبلات بودیم که از آن طرف تلفن همراهشان به صدا در اومد و برای ساعت ۵ به گریل و کباب‌خوران دعوت شد.

هیچی دیگه من هم جنگی (چون ساعت ۳:۳۰ بود) بدو بدو آماده شدم و خودمو ساعت ۵ رسوندم بان‌هوف. رفتیم خرید نوشیدنی و تنقلات٬ بعد هم راهی ایستگاه دانشگاه شدیم. ما که از همه زودتر رسیدیم.

بعد از نزدیک به نیمساعت تاخیر که بنده در این مدت مشغول فک‌بندی و مخ‌زدن بودم٬ سر و کله‌باقی ارازل و اوباش پیدا شد و جمیعا به سمت پیک‌نیک رهسپار شدیم. بعد از اینکه بانوان گرامی چیزی در حدود ۵ الی ۶ بار ما رو چرخوندن تا جای مناسب رو گیر بیارن٬ بالاخره یه‌جا گیر آوردیم و جلوس فرمودیم.

بماند که با اعمال شاقه مشغول روشن کردن منقل برای کباب کردن سوسیس‌ها و گوشت‌ها شدیم. بعد از اینکه ذغال‌ها رو آتیش زدیم متوجه مشکل بعدی شدیم… با چی باد بزنیم؟؟؟
مشکل اول هم این بود که .. کجا بشینیم؟ روی چی بشینیم؟ که بالاخره یه چیزی گیر‌آوردیم که بشینیم روش.
بماند که چه اتفاق‌ها که نیافتاد… نوشابه ریخت رو کباب‌ها.. ظرف نداشتیم… کلی گند زدیم و از این حرف‌ها.
بعد در حال جمع کردن وسایل بودیم که دوتا پلیس روی اسب به سمت ما اومدن. به اولین چیزی که گیر دادن
- این موتور ها توی فضای سبز چیکار میکنه؟ البته خیلی دوستانه.
بعد که اومد مدارک رو چک کنه٬ دید وسیله کوچولو (بخونین بیژن) پلاک نداره. حالا نگو این پلاکه دیروز نمی‌دونم چه‌جوری خرد شده بود. هیچی یه پلاک چهار تیکه داده دست پلیسه٬‌ما هم داریم می‌خندیم. بعد پلیسه شروع کرد به سوال عمومی پرسیدن از کوچولو! گذاشته‌بودش سر کار. هیچی ماجرا به خوبی و خوشی تموم شد و رفت.
چند بقیه بعد یه دفعه مارکو گفت:
- شایسه…اونجا رو. اون فیلمبرداره رو…. ما تو گزارش تلویزیونی بودیم.
نگو ماجرا این بودکه بصورت مخفی٬ پلیس‌ها گزارش تلویزیونی تهیه می‌کردن.
هیچی کلی خندم گرفته بود.

بعد هم با همکار جونیور و دوست ایشان٬ بقیه آقایون رو دو در فرموده ٬ رهسپار دیار نا‌آشنای دیگری شدیم. به منزل یکی از دوستان کمی تا قسمتی خل مزاج به‌نام مووصطفی (همون مصطفی‌ بخونین) شدیم که والدین گرامی هنوز در مسافرت بسر می‌بردن و به همین دلیل مشخصه که خونه تو چه وضعیتی بود.

جایی نبود که کثیف یا بهم ریخته نباشه. آقا به‌بنده فرمودن.. آکواریوم قشنگه؟ و با سر به جعبه‌ای سبز رنگ اشاره کرد. با کمی دقت میشد متوجه شد که تو این جعبه سبز رنگ٬ سه جسم طلایی رنگ در حال حرکت هستن. بله… آکواریوم بود که به نظر می‌اومد آب اون رو چند سالی میشه که عوض نکردن.
گفتم :
- آب اینو عوض کن… میمیرن این بیچاره‌ها
- تازه عوض کردم. همین نیمساعت پیش.
- پس چرا آبش سبزه؟؟؟
- آخه همون آب خودشو ریختم توش. آکواریوم رو شستم٬ حوصلم نیومد که دیگه آبشم عوض کنم.

از همین جا می‌تونید در نظر بگیرین که با چه کسی طرف بودیم. کلی چرت و پرت گفتیم و خندیدیم. من تعریف این مووصطفی رو شنیده بودم٬ اما الحق که تو هیچ عتیقه‌فروشی پیداش نمی‌کنین.
می‌خواستیم ترک جلوس فرموده و به‌سمت رادیو رهسپار شیم٬‌که همکار جونیور گفت
- مووصطفی٬ از اون لاک‌های خواهرت بیار من بزنم.
مووصطفی هم رفت بعد از نیمساعت با یه بغل انواع و اقسام لاک‌ها اومد .

من هم که داشتم به این مارش می‌خندیدم٬ ناگهان فکری پلید به ذهنم خطور کرد:
- مووصطفی دست و پاش و بگیر٬ من اومدم براش لاک بزنم.
اونم نامردی نکرد و گرفت. منم رفتم پاشو گرفتم که لاک بزنم. حالا مگه این لاکه درش باز میشه؟؟؟ مووصصطفی هم از اون ور داره با دندونش در لاک رو باز میکنه. همکار جونیور دیگه داشت از شوت‌گری ما دو تا از خنده ریسه می‌رفت. بالاخره یه لاک قرمز رنگ باز شد و من شروع کردم به هنر نمایی. قصد بدی نداشتم. اما چون خیلی دست و پا می‌زد٬ نمی‌تونستم انگشتاشو لاک بزنم٬ در نتیجه همه جاش لاکی شد. همکار جونیور هم شروع کرد به موی منو کشیدن و منو ویشگون گرفتن. منم گفتم٬ حالا که اینطور شد٬ منم میدونم چیکار کنم. یه رنگ سبز هم برداشتم و شروع کردم به نقاشی کردن پاش. اینگار که تابلوی نقاشیه. آخر سر با کلی لگد که ولش کردیم تازه دیدم عجب هنر قشنگی به‌خرج دادم و حیف که بابام منو نفرستاد به تحصیل تو رشته نقاشی.

عکسی از هنزنمایی بنده بعد از شستسو!!!

البته در پی تلاش‌های همکار جونیور که خودشو آزاد کرد٬ لباس تازه اینجانب رو لاکی کرد. اما پروژه بعدی من مووصطفی بود. مووصطفی اومد شکم مبارک رو نشون بده من شروع کردم با لاک ناخن شکم و سر و سینه و الی آخر رو لاکی کردن. حالا مووصطفی بود که از دست من در می‌رفت و من بودم که لاکیش می‌کردم. اونقدر خندیدم که من عرق کردم.
بعد هم با همکار جونیور راهی رادیو شدیم. نشستیم با هم مطالب رو جور کردیم . همکار مدیره جدید هم که نیومد. بعدهم که ابوی تشریف آوردن و برنامه این ماه رو با یکساعت تاخیر شروع کردیم.
این ماه سرکار‌الیه رادیو نیومدن و همین باعث شد که همکار جونیور ما بشه٬ رییس برنامه و مجری همیشگی. خیلی خوب و راحت هم از پسش بر اومد. البته کمی بی‌برنامه‌گی داشتیم که تقصیر بنده بود٬ اما در مجموع با وجودیکه مطلب نداشتیم و تمامی مطالب رو رییس جدید (همون همکار جونیور) آورده بود٬ برنامه جالبی از آب در اومد. دم‌دم‌های صبح هم که من باز گند زدم و تو صحبت‌های رادیو یه دفه از دهنم پرید بیرون
- این بار من خیلی سوتی دادم تو برنامه. شنوندکگان گرامی پوزش٬ من ریدم به برنامه.

اینو که من گفتم٬ همکار جونیور که خندش گرفته‌بود٬ گفت : دیگه خیلی داری سوتی میدی. بسه دیگه. بعد هم یه موسیقی گذاشتیم و تا صبح هی همین‌جوری مسخره‌بازی در آوردیم.

ابوی ساعت ۶ بامداد به سمت کار و کاسبی رهسپار شدن. دیگه تا ساعت ۹ من و همکار جونیور اونجا موندیم. بعد هم یه نیمساعتی دنبال خونه در ولایت مبارکه کلن برای همکار جونیور گشتیم. بعد هم تماسی تلفنی با خاله‌زاده گرامی داشتن که بنده هم با پررویی تمام به استراق سمع پرداخته و هر از چند گاهی تیکه هم می‌پراندم. البته بیشتر مورد پذیرش متلک بودم.
این بود ماجرای این دو روز الواتی ما و برنامه این ماه.

Aug 23

طرفای ساعت ۷ صبح ، در حالیکه هوا ملس بود، سر چهارراه، پشت چراغ قرمز روی چرخم بود. در حالیکه داشتم از آخرین روزهای تابستون با هوای بهاری لذت می‌بردم، نگاهی به‌ بالای سرم انداختم.
یه پرنده داشت پرواز می‌کرد. در حالیکه ابرهای تو آسمون داشتن با وقار جابجا می‌شدن و پس‌زمینه‌ای بس دیدنی برای پرواز این پرنده رقم میزدن، این جمله تو ذهنم اومد.

«پرواز را بخاطر بسپار، پرنده مردنیست»

احساسی بس شگرف داشتم. همچنان پشت چراغ قرمز بودم ، اما ابرها و پرنده به راه‌خودشون ادامه می‌دادن. برای لحظه‌ای آرزو کردم، ای کاش منم پرنده بودم.آزاد و رها. و می‌تونستم در ورای ابر‌ها پرواز کنم. تنها دغدغه‌ام هم فرار از دست انسان‌ها بود. بچه‌هایی که سنگ به من می‌زدن و می‌خندن، یا کساییکه منو شکار می‌کنن، یا کساییکه منو برای تفرح و خوشی دل خودشون ، تو قفس می‌اندازن. آزادی منو .. پرواز منو می‌گیرن.

جالبه؛ اما فرقی با هم نداریم. دغدغه‌های خودمو با پرنده می‌گم. گاهی منم می‌خوام از دست آدم‌ها فرار کنم. آه… این آدم‌ها…

آی آدمها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید

دبستان که می‌رفتم این شعر نیما یوشیج رو یاد گرفتم. یادم نیست، پدرم برام خوند یا برادرم. به هر حال، با اینکه به عمق مطلب پی نمی‌بردم، اما با این شعر خیلی لذت می‌بردم و همش می‌خوندم…

آی آدمها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید
یک نفر در آب دارد می سپارد جان
یک نفر دارد که دست و پای دائم می زند
روی این دریای تند و تیره و سنگین که می دانید
آن زمان که مست هستید از خیال دست یابیدن به دشمن
آن زمان که پیش خود بیهوده پندارید
که گرفتستید دست ناتوانی را
تا توانایی بهتر را پدید آرید
آن زمان که تنگ می بندید
بر کمرهاتان کمربند
در چه هنگامی بگویم من
یک نفر در آب دارد می کند بیهوده جان قربان

آه… بالاخره چراغ سبز شد.

Aug 18

There are two kind of secrets:

those we keep from others,
and
the ones we hide from from ourselves.

-frank

بسی تامل در این جملات لازمه…

اینو تو این ویدئو کلیپ دیدم. پیشنهاد می‌کنم ببینین و بخونین.

Aug 13

یه چیزه جالب که تو شهر ما دیدنیه، تاکسی دوچرخه‌هاشه. هوا که خوب میشه مرکز شهر پر میشه از این تاکسی‌های دونفره که در واقع دوچرخه‌ای بیشتر نیست.

Aug 13

مدتی هست که دستی به وبلاگ نزدم. مشکل کمی از تنبلی و کمبود وقته. هر وقت که شروع میکنم چیزی بنویسم،مشکلی پیش میاد که مجبور میشم نیمه‌کار ولش کنم. بعد هم که دیگه تا من بیام ادامش برم موضوع فراموش میشه.،

اما برای اینکه طلسم سکوت رو بشکنم ، عکسی از موتور سیکلتی میذارم که چندی پیش تو شهر دیدم.
داشتم با یکی از دوستان میرفتم که دیدم این موتور اومد کنار ما پارک کرد. من هم سریع چند تا عکس گرفتم. کف من که بریده بود.
لازم به ذکره که تصاویر پلاک رو سفید کردم، چون در غیر اینصورت اجازه نشون دادن تصویر موتوره رو نداشتم.

 

 

 

 

 

 

Jul 03

زندگی بس غریبیست. اون روزی که بخواد همش بد بیاد میاد. دیروز روز من نبود. پر از مشکلات. آخر سر هم که نزدیکای ۱۲ شب از کار برگشتم٬ بعد از انجام نوشتن گزارش روزانه٬ اومدم یه دستی به این وبلاگ چلنگی بندازم که مشکلات این هم اضافه شد. بماند که چطور آخر سر تصمیم به ارتقا وردپرس گرفتم. دست آخری هم دیدم که ای دل غافلمشکلات اینجا هم دست از سر ما بر نمیداره. با وجود خستگی٬ گفتم از بانک‌اطلاعاتی خودم که پشتیبان تهیه کردمخوب از نو نصب میکنم که
بعله من به دلیل خستگی دقت نکردم که در این مملکت خرابشده٬ در هنگام Export کردن بانک‌اطلاعاتی باید حواسم به coding هم باشه

بلهاون چیزی که من بعنوان پشتیبان داشتم٬ چیزی نبود جز هیچاین بود که ما وبلاگمان در کمتر از یک‌شب پرید!
از تمامی اون مقالات و خاطرات هم متاسفانه نسخه پشتیبان ندارم و در نتیجه دست به‌دامان گوگل و اینترنت شدم.

خوشبختانه تونستم بیشتر پست‌ها رو برگردونم…

Jun 02

بالاخره بعد از مدتی اومدیم بنویسیم. تقریبا دو ماهی میشه که ماجراهای رادیو رو نمی‌نویسم. البته نه اینکه اتفاقی نیافتاده باشه یا قابل گفتن نباشه، که برعکس. کلی هم ماجرای گفتنی و شنیدنی داریم. الاخصوص که دم‌دم‌های صبح یکی داشت از ما فیلم میگرفت و تازه فهمیدم که مردم بیچاره چی‌چی گوش میدن. اما ماجرای ننوشتن بنده مربوط میشه به یک عضو بسیار شریف بنده که کمی باز (گشاد) تشریف دارن. بعله… عرض میکردم که چند وقتی هست که با این عضو شریف مشکل پیدا کردم و کار‌هایی از این جمله رو به‌زور انجام میدم.
اما از ماجراهایی که تو این چند وقت اتفاق افتاد. اول اینکه دوره ما تموم شد و در مراسم پایان دوره یه کارنامه به ما دادن که وقتی دیدم نمره من رو بسیار عالی زدن چشمام از تعجب داشت در می‌اومد. آخه من با اون همه مریضی و غیبت و مشکلات؟؟؟؟ البته این اولین سوپرایز نبود. سه هفته قبلش، که تازه بنده از نقاهت بیماری و کنار اومدن با اون عضو شریف پشتی، تونستم کلاس‌هامو ادامه بدم… با کمال ناباوری دیدم مسئول شرکت و آموزش من رو به دفترش فراخونی کرد. هیچی من هم با هزار ترس و لرز رفتم، ببینم چی میگه. بعد از ورود گفت که درب رو هم ببندم. اینو که گفت من دیگه کمی حال به حالیم شد. با وجود اینکه رابطش با من خیلی خوبه و همواره هم هوای منو داره اما به هر حال…
گفت : حال شما خوبه؟
- بهتر از این نمیشه.
- مشکلاتتون که حل شده؟ به نطر میاد که سر حالی.
من هم با تردید گفتم: بعله. از زمانی که دکتر نمیرم حالم بهتره!
خندید و گفت: بریم سر اصل مطلب. من می‌خوام آموزش لینوکس اینجا رو (که ماژول‌های یک هفته‌ای هست) بشما بدم که شما تدریس کنید.

من کمی مردد مونده بودم. شوخی می‌کنه یا جدی میگه! اینو میدونستم که بیشتر بچه‌ها از این موضوع خبر دارن که من برا خودم سیستم رو عوض کردم و لینوکس نصب کردم و اراکل رو رو اوبونتو راه‌‌ انداختم و باهاش کار میکنم. اما انتظار اینو نداشتم. هیچی ما هم قبول کردیم و اومدیم بیرون. این بود اولین سوپرایز بنده. حالا دیگه از روز بعد از این پیشنهاد من دیگه عشقی می‌اومدم و عشقی می‌رفتم. البته چون موقع تحویل پروژه بود تا آخر ساعت اونجا می‌موندم اما به هر حال. برای صفحه اول پروژه هم عکس خودمونو گذاشتم، البته با کمی تغییر. به‌جای عکس خودمون، هر حیوونی که به کاراکترمون نزدیک‌تر بود میذاشتیم. برای خودم هم با کشیدنن ریش زیر لبم برای اوم حیوون بیچاره، عکس زیر رو انتخاب کردم.

 

khodam

این بود که پروژه ما هم بهترین شد. نمره پایانی بنده هم که دومین سوپرایز بود. بعد هم که رفتیم Irish Harp و جشن گرفتیم. البته بنده زمانیکه فهمیدم به دعوت شرکت خودمان آنجاییم و در واقع همه چی مجانیه، دیگه جای شما خالی خود کشی کردم. بماند که مثل چی هم قبلش غذا خورده‌ بودم. اما از ساعت ۸:۳۰ که فهمیدم دنیا دست کیه، مانی بود که هی آبجو و تکیلا سفارش میداد. البته نه فقط برای خودم، هر وقت سفارش میدادم، هر کی که دور و برم بود برای اون هم سفارش میدادم. حالا هر چی که میگفت من نمیخوام… تو گوش من فرو نمی‌رفت. دیگه یکی از معلم‌ها که رابطش با من هم خیلی خوب بود، گفت:یه کاری کن که فقط من بتونم امشب قطار برلین رو بتونم سوار شم و سر از مونیخ در نیارم. با کمال پررویی گفتم: قطار بیشتر از برلین نمیره. اونجا آخره ایستگاهه، می‌اندازنت بیرون. ابنو بخور که دیگه گیرت نمی‌آد.
هیچی همه رو مست کردیم. طرفای ساعت ۲ شب بود که دیدم دیگه نمی‌تونم آیجو بخورم. دلم شدیدا درد می‌کرد. (از بس باد کرده بود) فکر کنم چیزی در حدود ۱۲ تا ۱۴ تا آبجو نیم‌لیتری خوردم. از اون‌موقع به بعد فقط تکیلا بود که سفارش می‌دادم. هیچ کس هم نبود بگه : بابا اینی که میخوری صداش بعدا در میاد… هی سفارش نده. فکر کنم چیزی در حدود ۱۰ یا ۱۱ تایی هم تکیلا خوردم اونشب. هیچی … واقعا جاتون خالی بود… اما موقع برگشتن که حدود ساعت ۳:۳۰ صبح بود… یکی از دوستان که هیچی نمی‌خورد… دوچرخه من رو انداخت پشت ماشینش و تا دم خونه منو رسوند. ولی دمش گرم. تو ماشین که بودم فهمیدم دنیا دست کیه… تازه داشت چرتم می‌گرفت.
هیچی این بود از ماجرای شب فارغ‌التحصیلی ما…

اما بعد از این ماجراها، گفته بودم که بعد از درس یک هفته میرم تفریح و استراحت. اما امان که تا به امروز فرصت نشده و همچنان مشغول به‌ درگیری‌ها و زندگی هست

Apr 20

به به. من تا حالا فکر میکردم آدم فقط وقتی حسابی تحت فشار دستشویی قرار داره و خودشو تخلیه میکنه، چشاش باز میشه و دنیا براش یه معنی دیگه داره. ولی خیر. اشتباه محض. بنده که امروز بعد از قریب به سه ماه آبگرمکن خونه ام درست شد و رفتم یه دوش چهار ساعته با خیال راحت و بدون دنگ و فنگ و قابلمه و آب جوش کردن و این حرفا گرفتم، احساس کردم دنیا برام یه رنگ دیگست.

خواستم این موضوع تاریخی رو ثبت کنم. البته این رو هم بگم که همچنان این شرکت پروی هلندی که صاحب خانه ما تشریف دارن، همچنان پایشان را در یک کفش کرده اند که آقا اجاره قبلی هات رو بده. اما زهی خیال باطل. بعد از این همه بدبختی و دردسر کوتاه هم بیام!!! خیر. حالا ببینیم چی میشه. تازه پریروز دوباره براشون نامه زدم. من برم دوباره مثل عقده ای ها یه بار دیگه دوش بگیرم.
آقایون، خانوما… قدر آب گرمتون خونتون رو بدونین…

FireStats iconPowered by FireStats