چهارشنبه مجددا رهسپار شهر گوتینگن شدیم. گوتینگن یه شهر کوچیک دانشجویی هست که بخاطر دانشگاهش معروفه. همکار جونیور (یا همون خانم رییس جدید) آخر سر تصمیم به تحصیل در این شهر گرفت. این که چطور و با چه دنگ و فنگی همکار جونیور از خیر تحصیل در کلن گذشت، خودش کلی ماجراها داره. اما در مجموع به هر دلیلی که تصمیمش عوض شد، آخر قضیه بازم من مقصر بودم. هفته قبل که برای ثبت نام رفته بودیم، اگه چراغ قرمز بود، و پشت اون باید یکی دو دقیقه صبر میکردیم، هی میگفت:
- اگه کلن بود، الان چراغش سبز بود!!!
این منو یاد دیتر نور کمدین و شومن آلمانی میندازه (که اینجا میتونین یه تیکه کوچیک از کارشو ببینین). تو همین شو، یه جا در مورد خانمها میگه :
تو کیف خانمها همیشه ، همه چی پیدا میشه…
زمانیکه مثلا برای خرید با یه بانو بیرون میرین، زمان پرداخت پول، وقتی خانم به دنبال کیفپولشون میگردن، همه چی رو پبدا میکنن، جز کیفپول. از دستمال و وسایل آرایش (البته اون چیزی که من تو کیف همکار جونیور دیدم، یه میز آرایش کامل بود) توش هست، که آدم نمیتونه چیزی رو راحت برداره. آخر هم وقتی کیف پول رو پیدا نمیکنه، مرد بینوا مقصره!!! و این مقصر بودن چیزی نیست جز : محبت، عشق، مهر و …
الحق که حرف حسابه. اما بدبختی اینجاس که من خودم به این درد تو گوتینگن دچار شدم و هر چی رو که دنبالش میگشتم پیدا نمیکردم. همکار جونیور هم هی متلک میگفت.
از این ماجرا که بگذریم، سهشنبه بلیط خریدم که چهارشنبه با همکار جونیور برای پیدا کردن و دیدن چند تا خونه راهی ولایت گوتینگن بشیم. همکار جونیور صبح طرفای ۷:۴۰ زنگ زد خونه.
من نمیدونم چرا اون روز اصلا از جام نمیتونستم جم بخورم. قرار داشتیم ساعت ۹:۳۰ سوار قطار بشیم که حدود ۱۱ اونجا باشیم و تا قبل از ۱۲ بریم دانشگاه، کارهای اداریشو انجام بده و بعد هم دنبال خونه باشیم. عصر هم با چند نفر قرار گذاشتهبود برای دیدن خونه.
صبح با شنیدن صدای خوابآلود همکار جونیور، بهش میگم:
- من که اصلا از جام نمیتونم تکون بخورم.
-منم همینطور. ۱۰:۳۰ بریم؟
میگم:
- مثل اینکه دنبال بهونهای ها… اون وقت به دانشگاه نمیرسیم.
هیچی ما هم بعد از تلفن بلند شده و راهی قرار شدیم. هوا هم کمی سرد بود. قطار ۹:۳۰ رو سوار شدیم. یه جایی هم گیر آوردیم . نشستیم.
هنوز قطار حرکت نکرده بود، که یه خانومی اومد و کارت شناساییشو نشون داد و شروع کرد به سوال کردن که کجا میرین ، از کجا میآین و از این سوالها. البته اینها دانشجو هستن و برای آمار میآن از مسافرین سوال میکنن.
هنوز سوال اول رو نپرسیده بود که من اسمشو از رو کارتش خوندم
*** سارا
گفتم :
- شما ایرانی هستین؟
- بله
و از اینجا به بعد سوال و پاسخها فارسی بود. اما من اون قدر مسخرهبازی درآودم که نگو. از اونجایی که هفته قبل همکار جونیور کلی غر زد که این شهر گوتینگن چه شهریه دیگه، قطار داخل شهری هم نداره. فقط اتوبوس داره و از این حرفا… من در بین سوالهای خانمه، هی متلکی میانداختم، که خود همکار جونیور هم میخندید، اما تو دلش میخواست بزنه تو سرم.
در طول سفر شروع کردیم عین بچهها به بازی. از دوز گرفته تا نقطهبازی وغیره… هر وقت هم که داشتیم سر بازی جر و بحث میکردیم، این خانومه رد میشد. یه بار واقعا داشتیم عین بچهها بحث میکردیم که این رد شد و کلی خجالب کشیدیم.
این بود که ما رسیدن به گوتینگن رو اصلا متوجه نشدیم. ساعت ۱۱ بود که رفتیم بخش اطلاعرسانی که آدرسهای مورد نطرمونو بپرسیم که چطوری باید بریم. مرد مسان سالی اونجا بود. گفت پیاده برین، نزدیکه.
همکار جونیور بسیار جدی گفت:
- نه. سری قبل بهاندازه کافی پیاده رفتیم.
راهنما هم گفت که اتوبوس نیمساعت دیگه میاد. همکار جونیور یه نگاهی بمن انداخت و معلوم بود تو دلش داره به باعث و بانی کسی که باعث شد بیاد گوتینگن (که همانا احتمالا باید بنده باشم) ناسزا میگفت.
یه نقشه برداشتیم و رفتیم. اتفاق جالبی که افتاد دیدن یه بنده خدا مو فرفری بود که کلی یاد دوستمون نارنجی کردیم. تا اومدم از اون یارو مو فرفریه که هفته قبل هرجا ما میرفتیم بودش، بگیرم، غیبش زد. اینکه ماجرای مو فرفری چیه، بماند.
از رو نقشه اومدیم به سمت دانشگاه. کمتر از ۱۰ دقیقه رسیدیم. جالب بود که دو سه تا ایستگاه اتوبوس هم دیدیم که هفته قبل یه نیمساعتی با اتوبوس طول کشیده بود که تا اونجاها بیایم.
بله. شهر واقعا کوچیکی هست که پیاده مسیرها نزدیکترن!
با وجود تمام این مسائل، همکار جونیور در تمام مدت (و به مانند همیشه) همواره، مابین هر چند واژه، یه غری هم به من میزد. دیگه برای من داره عادی میشه ![]()
کارهای دانشگاه رو انجام دادیم و اومدیم دنبال خونه. پیش یه بنگاهی رفتیم، که بر خلاف تصور من، آدم بسیار خوبی بود و کلی کمکون کرد. البته برای پیدا همون محل کارش، یه خیابون رو چند باری طی کردیم.
طرفای ظهر اولین قرارمون برای دیدن خونه بود. دم خونه که رسیدیم، تازه متوجه مشکل اصلی شدیم!
ما با کی اصلا قرار داریم؟ اسمش چیه؟
فیلم پایین از اتفاق جلوی درب این منزل خبر میدهد.
| اینکه اول اونجور ناز میکن، بعدش کاملا جدی میشه و خندش نمیگیره، جالبه |
خونه بدی نبود.توی همه خونههایی که تو این دو هفته دیده بودیم، این بهترینش بود. تنها ساختمون طبقه اولش یه بدی داشت: منظره زیبایی که رو به سطل آشغالی باز میشد!!
راه افتادیم به سمت خونه بعدی. البته وقت زیاد داشتیم. برا همین از تو روزنامه چند تا خونه دیگه هم پیدا کردیم و زنگ زدیم. یکی از خونهها رو برای عصر ساعت ۱۹ قرار گذاشتیم. یکی رو هم برای ۱۴:۳۰. اما زمانیکه خواستیم سر قرار ۱۴:۳۰بریم، وقتی دیدیم که مسیرش خیلی دوره، از خیرش گذشتیم.
تو شهر که بودیم، سری هم به عطر فروشی دوگلاس زدیم و چند تایی اشانتیون بمون دادن. همکار جونیور که کلی ذوقزده شده بود دنبال جایی بود که بشینه و اشانتیونها رو ببینه. الحق که خیلی هم زیاد دادن. یه کافهای دید و رفت که درشو باز کنه. دید در باز نمیشه. بهش گفتم:
- حالا اومدیم و در باز شد. بعدش میخوای از رو میز بپری تا بری تو؟
نگاه کرد دید پشت در یه میز گذاشتن و اصلا اینجا در نیست. همه هم از در کناری میرن تو. رفتیم تو و کلی هم به آبرو ریزیمون خندیدیم. یه میزی کنار بار، انتخاب کردیم و تلپی افتادیم. عین ندید بدیدها داشتیم اشانتیونها رو تست میکردیم. یکی از اشانتیونها یه بادیلوشن هوگو باس بود که خیلی خوش بو بود. اونقدر بوش کردیم و به خودش زد، که یه گارسن از اونور بار گفت:
-بوش تا اینجا میاد. خوش بو هستش.
تازه فهمیدیم که بابا ما شدیم آبروریزی. آخه خودش یه دستشو بو میکرد، منم اون یکی رو گرفته بودم بو میکردم. آخر سر هم به این نتیجه رسید که از حالا بجای عطر از این بادی لوشن به خودش میزنه.
این بود که هر چند وقت یهبار یادی از این محصول میکرد !
برای قرار بعدی که میخواستیم بریم… این همکار جونیور بود که هی غر میزد و ایراد میگرفت.
این همکار جونیور منو یاد بابای خودم میندازه (و البته همچنین خودم ;-)) که همواره در حال ایراد گرفتنه.
طرفای ساعت ۱۶ که به قرار بعدیمون رسیدیم، من گفتم از همکار جونیور و کاراش و حرفاش فیلم بگیرم. قرار بعدیمون ساعت ۱۷ بود که ما یهساعت زودتر رسیدیم. بماند که اونقدر ایراد گرفت که خیلی دوره، من نمیام، اینجا کجاس و … .
من فقط تو دلم خدا رو شکر میکردم برای کار من نیومده، وگرنه دیگه هیچی. ولی با تمام این اوصاف، غر زدنهاش هم شیرینه و من خندم میگیره. بماند که وقتی رفتیم خونه رو پیدا کردیم، چهرش باز شد و لبخندی تمام صورتشو گرفت. محله خیلی خوبی بود و از همه مهمتر اینکه چند قدمی دانشگاهاش بود. اما ما یه ساعت زود رسیده بودیم.
اونجا یه رستوران ایتالیایی بود. ما هم داشتیم از گشنگی هلاک میشدیم. رفتیم اونجا ولی متاسفانه آشپزخانه از ساعت ۱۸ شروع بهکار میکرد. من پیشنهاد دادم که همینجا میشینیم یه نوشیدنی یا چیزی میخوریم تا ساعت ۱۷.
بخش کوچیکی که در رستوران اتفاق افتاد…
| اون صدای تقی که در آخرمیشنوید، صدای برخورد کفش یک نفربا پای یک بندهخدای دیگس.در ضمن، سمت راست این رستوران هم یه تعداد زمینتنیس بود جلوتر یادی ازش میشه… |
بعد از رستوران برای دیدن خونه رفتیم که وقتی زنگ زدیم گفتن که خونه رو اجاره دادن. حالا خر بیار و باقالا بار کن. دیگه همکار جونیور بود که هی میگفت من اینجا خونه میخوام.
خیلی جالبه…نه به اینکه تا کمتر از یکساعت پیش میگفت ، اینجا کجاس …نه به اینکه الان اینجا خونه میخواد.
هیچی خسته و کوفته به سمت قرار ساعت ۱۹ راه افتادیم.
البته هی میگفت که ولش کن، اما رفتیم به سمت خونه اما پیدا کردن این خونههه ماجراها داشت که با دیدن فیلمهای زیر ماجراها رو میفهمین…
| ساعت ۱۸:۳۰همچنان در حال محکوم کردن بنده…اما بعضی جاها که اشتباه لپی میکنه،نمیتونه نخنده… | |
| همچنان در حال ایراد گرفتن. اما همین که هر واژهای که به ذهن آدم برسه.. بگه …تنیجهاش همین میشه که میبینین. بعضی جملات معنی ندارن…وقتی تمامی این فیلمها رو با همکار جونیور میدیدم،به این موضوع فکر میکردیم که دیگه گذرا شدهیعنی چی؟؟؟البته خودم هم در جملهبندی آخرین جمله خودم هم موندم! | |
| جالب بود که دیگه اون آخرا دنبال یه آدم زنده میگشتیم،که ازش آدرس بپریبم. برا همین در فیلم، من از دیدن یهآدم اونقدر شگفت زده میشم.. | |
| اینجا، بعد از پیدا کردن محل مورد نظر هست…جالبه که تو روزنامه دنبال آگهی مورد نظر هم میگردیم، |
|
| اینجا هم دیگه آخر قضیه…همینجور بهونه میگیره و متلک میاندازه. |
شب هم قطار ۸ رو از دست دادیم. برا همین رفتیم تو همون کافه اولی، غذا سفارش دادیم. اما از اونجا که غذا رو دیر آوردن و ماهم عجله داشتیم، نصف غذای من موند… گرون نشد… اما چون سیر نشدم و نصف غذام موند… از پولی که دادم خیلی زورم برد.
شب هم که در قطار، یادی از مسخرهبازی هامون کردیم…
| اگر تصور میکنین که از بنده نجیبتر وجود داره، سخت در اشتباهید.فقط اسب رو از خودم نجیب تر دیدم |
اینها بخشی از ماجراهای من و همکار جونیوره. بعضی موقعها که بیرون میریم اونقدر جدی بهونه میگیره، که اطرافیان فکر میکنن ما دعوامون شده. نمونهاش همین دیروز تو کافه. داشت طبق معمول بهونه میگرفت که دیدیم یه گارسن خانم اومد طرف ما. نگاهی به همکار جونیور انداخت و وقتی مطمئن شد، بلایی سرش نمیآرم رفت. ما هم که خندمون گرفته بود…
ا ما با تمامی این اوصاف، اینا رو اینجا گذاشتم، چون همکار جونیور دستور فرمودند و با اجازه کتبی خودشون هست. در عین حال برای دوستانی که می خوان با بنده همدردی نموده و بدونن چه آدم ساکت و نجیبی هستم، کمی ماجرا دستشون بیاد.
باز جای شکرش باقیه، بهونه گرفتنهاش هم با خندهاست ![]()
Recent Comments